تبليغاتX
دیگه زدم به سیم آخر ...
نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد
چند روز پیش یک اس ام اس از طرف ارمغان زمان فشمی به دستم رسید که یک دوبیتی در مدح موسوی بود. گویا خودش سروده بود. من در جواب گفتم که در هیچ جای جهان سابقه نداشت که کسی که روی قدرت است جای خود را به کسی دیگر بدهد. او این نظر را احمقانه خواند و پس از بحث های فراوان به این نتیجه رسید:(تو هم یه احمقی!)

افتخار دارم بگویم به این نتیجه خیلی وقت پیش، قبل از اینکه این جریان پیش بیاید پی برده بودم. سندش هم اینکه وقتی سرویس (پروفایل مدیر گروه) در سرور بلوگفا به راه افتاد، مشخصاتم را به این صورت شروع کردم. (من یه جوون احمقم که دلمشغولی های خودم رو دارم که شاید به نظر شما مسخره بیاد . هر کس یه طرز تفکری داره و از این لحاظ نمیشه به من ایراد گرفت.)

---------------------------------------

انتخابات نزدیک است. به نظر می رسد جنگ ریاست جمهوری فقط بین 2 نفر است. احمدی نژاد و موسوی. وقتی خاتمی به نفع موسوی کنار کشید و از یک ماه پیش تبلیغات خود را شروع کردند، پس معلوم می شود که شانس بیشتری از احمدی نژادی دارند که چهار سال امتحان خود را پس داده. بدون شک احمدی نژاد منفورترین رئیس جمهور تا به حال بود ولی اکنون به نظر می رسد  دوباره دارد به محبوبیت می رسد! احمدی نژاد رئیس جمهور خوبی بود ولی فقط کارها و حرف های غیر عادی (و یا بهتر بگویم، احمقانه) و تند روی هایش باعث خراب شدنش شده است.

----------------------------------------

 

در این پست می خواهم هر دو اینان را به اندازه ی فهم و درک خودم توصیف کنم. امیدوارم که بی راه نرفته باشم و اشتباه نکرده باشم.

------------------------------------

بحث اصلی این است که تمام دانشگاهیان و فرهنگیان، جوانان و سن داران که دوران نخست وزیری موسوی را به خاطر دارند، طرفدار او هستند. یکی از بزرگترین شاخصه های موسوی که او را محبوب کرد، تعاونی کردن خیلی از چیزا بود که سن داران را به طرف خودش جذب کرده. ولی به نظر شما آیا با جهت گیری کشور که شخص اول مملکت (رهبر) گرفته یعنی اصلاح الگوی مصرف به نظرتان باز هم موسوی می تواند همان چیزی باشد که در گذشته بوده و مردم از او انتظار دارند؟ آیا شخص اول مملکت او را حمایت می کند؟ آیا به او اجازه ی کارهایش را می دهند؟

نکته ی دوم در مورد موسوی، شعار اصلی او یعنی افشاگری است. افشاگری چه بدرد مردم می خورد؟ مردم دیگر خام و ناپخته نیستند. از همه چیز با اطلاع هستند. به نظرم افشاگری فقط غمی بر روی غصه های طبقه ی ضعیف و متوسط می گذارد نه چیزی بیشتر! ولی می شود امید داشت با آمدن او موجی جدید بوجود می آید که می تواند مفید، سازنده و جالب باشد! مخصوصا که خاتمی هم جزو کابینه ی او است و جوانان خاطره ی خوبی از او دارند.

و اما احمدی نژاد.

آیا کارهایی نظیر آسفالت جاده و کوچه ها و بالا بردن حقوق کارمندان و بازنشستگان به داد احمدی نژاد می آید؟!

به نظر همه ی کارهای مثبتی که او در این چند سال انجام داد و از شش ماه پیش تا بحال سرعت بیشتری گرفته، فقط برای دوباره رای آوردن است. وی این نکته را به خوبی می داند که مردم فراموشکارند و یادشان نمی آید از چهار سال پیش تا بحال چه اتفاقات ریز و درشتی افتاده است. این را به قطع می گویم که هر چه در این چهار سال از طرف وی روی داد، همراه با مراعات حال مردم بود چون به آرای آنها احتیاج داشت. تمام کارهای مثبتش برای رای آوردن است. حال آیا اگر چهار سال دیگر هم انتخاب شود، همین نیمچه کارهای مثبت هم انجام می دهد؟ آیا تند روی را به حد اعلا نمی رساند؟ این همه استیضاح نمایندگان و تغیر و تحول در کابینه، همه نشان دهنده ی به روی کار آمدن افراد نابلد است. افراد بی عرضه که فقط آمدند و رفتند. با این حال، چه رمقی برای مردم می ماند که دوباره به او رای بدهند؟

من به شخصه فکر می کنم احمدی نژاد انتخاب می شود چون قرار نیست حتما انتخابات کاملا سالم انجام شود!

(( دلم تنگ است ، دلم می سوزد از باغی که می سوزد ...

نه دیداری ، نه بیداری ، نه دستی بر سر یاری

مرا آشفته می دارد ، چنین آشفته بازاری ... ))

-------------------------------------

موسوی با آمدن خود طوفانی به پا کرده. از امروز من هم از طرفداران او می شوم و برای او تبلیغ می کنم. فقط امیدوارم دچار جو گرفتگی نشوم و بعدا پشیمان نشوم که چرا این کار را کردم! من تصمیم خودم را گرفتم. به موسوی رای می دهم چون اصلا نمی خواهم دوباره احمدی نژاد رئیس جمهور بشود و چهار سال دیگر (خرچنگ های مردابی) زور بگویند! بس است دیگر (برادران و خواهران بسیجی) همه کاره بوده اند.

مردم فریبی و دروغ تا کجا؟ اگر همه واقعا دست به دست هم بدهند تا رئیس جمهور را تغیر بدهند، هیچ حیله ای چاره نمی کند.

می دانم ،  گفتنش آسان است ...

نظر شما چیست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
چند وقتیه خیلی عصبی شدم. حداقل روزی ۲ وعده جر و بحث و درگیری دارم. نه با خانواده‌. با مردم. با هر کس که فکر کنم اره رو اعصابم راه میره. زود از کوره در میرم. قبلا اینجوری نبودم. نمی دونم من تغییر کردم یا دیگران. هیچ چیز مطابق میلم ژیش نمیره. اوضاع بدجوری قمر در عقربه. بدترین وضعیت یه زندگی عادی رو تصور کنین. همونجوری. تموم برنامه هایی که موقع خواب برای فردا می چینم خراب میشه. کلا روزگار گندی شده برام.وضعیت ناجوره. خوشحال نیستم. کار و بار عشقی هم خوب نیست.  خودم هم نمی دونم چی شد. فقط می دونم حالم خوب نیست...

در چنین شرایطی انتظار مطلب طنز نداشته باشین. موضوعی در مغزم هست و نمی دونم شروع به نوشتن کنم یا نه. شاید نتونم خوب در بیارم. مناسبتیه. شروع می کنم به نوشتن و شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

--------------------------------------------------

دهه ی فجر ...

انقلابی که باید اتفاق می افتاد

سعی می کنم بدون هیچ غرضی بنویسم.

------------------------------------------------

وقتی همه ی مردم. یک ملت خواستار یک تغیر کلی بان. هیچ چیز نمی تونه جلوشونه بگیره. انقلاب به خودی خود شاید کار درستی بود. به هر حال باید اتفاق می افتاد. اگه تو اون سال با شکست روبرو می شد. حتما در چند سال آینده این اتفاق می افتاد. مردم واقعا شاه رو نمی خواستند. درست یا اشتباه موضوع حرفم نیست. جو گیر شدن مردم تو اون برهه ی زمانی موضوع حرفم نیست. بی عرضگی شاه که اجازه داد فکر انقلاب تو ذهن مردم ایجاد بشه موضوع حرفم نیست. موضوع حرفم اینه که اگه اون انقلاب تا الان اتفاق نمی افتاد. ما جوونای نسل سوم الان به چه چیزی فکر می کردیم؟ به نظرتون فکر نمی کردیم که خمینی و دولتش می خواستند چه بهشتی را برای ما بسازند و شاه نگذاشت؟ وقتی فکر تغیر حکومت در ذهن مردم به وجود آمدف ۲ راه وجود داشت. یک اینکه شاه بماند. دو اینکه خمینی بیاید.

اگر عقلانی از دید حالا نگاه کنیم. گزینه ی یک بهتره چون جدای پیشرفت ها و امکاناتی که الان در اختیار مردم ایران بود. قدر و منزلت و شان ایرانی در دنیا معتبر بود و نه مثل الان. نمونه ی کوچکی رو فقط ذکر می کنم. عوض کردن نام خلیج فارس به خلیج عربی. ادعای امارات نسبت به چند جزیره ی ایرانی. و یا حتی ساخت فیلم ۳۰۰ و امثال اینها...

شاید اگر همچنان شاه بود . جوانان تحصیلکرده به فکر اصلاحات می افتادند (مانند ملی گرایان و مشروطه خواهان) و نه تغیر کلی. شاید امروزه شاه به یک مقام تشریفاتی تبدیل می شد مثل ملکه ی بریتانیا. شاید ما جوونای نسل سوم اسممون نسل سوخته نبود. شاید وضعیت خیلی بهتر بود...

و اما راه دوم. خمینی بیاید. آمد و دیدیم. فکر نمی کنم نیاز به توضیح باشه. شاید اینجا اتمام نوشتنم باشه ولی هنوز چیزی تو ذهنم هست که داره منو آزار میده که اگه نگم خیالم راحت نمیشه.

و اون رفراندمی بود که باید انجام میشد و نشد. مگه فقط روحانیون بودند که انقلاب کردند؟ مارسیست ها و چپ گرایان که از دل آنها حزب توده در آمد چکاره بودند؟ تمام تصاویری که در تلویزیون از پایین کشیدن مجسمه های شاه و پدرش وجود دارد. همه کار حزب توده بود. مجاهدین خلق چی؟ اگه آنها نبودند به نظرتون این انقلاب اتفاق می افتاد؟ این حقه که الان روی مجاهدین خلق اسم ملحد رو بزارن؟ ملیون و مشروطه خواهان چطور؟ از اونها چیزی می دونین؟ جبهه ی ملی دوم و یا نهضت آزادی که حتی بعد از انقلاب هدایت دولت موقت (مهندس بازرگان) رو به عهده گرفت چی؟ اونا چرا از بین رفتند؟

آیا فقط روحانیون انقلاب کردند؟ نه. ولی روحانیون توانستند بعد از فراری دادن شاه به کمک دیگر حزب ها. تمام حزب ها را نابود کنند و خودشان قدرت را به دست بگیرند. که وضعیت کشور اینطوره بشه. خودتون می دونین و درک کردین فکر نمی کنم نیاز به توضیح باشه.

می دونم دارم زیاده روی می کنم. می دونم نوشته های در هم و نا منظمه. می دونم اصلا خوب ننوشتم. می دونین چرا؟ آخه امشب خیلی مشکل دارم.

تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه

به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه

یادشون رفته. یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو میدون  لشکر پیاده انداخت

---------------------------------

در آخر یه کتاب بهتون معرفی می کنم که پیشنهاد می کنم حتما بخونین. این کتاب رو بیشتر از ده بار خوندم و و به ده ها نفر این کتاب رو قرض دادم که بخونن و به صدها نفر توصیه کردم که بخونن. کتاب (قلعه ی حیوانات) نوشته ی (جرج اورول). این کتاب رو یه دانشجوی اصلاح طلب که از طریق یا هو مسنجر باهاش ارتباط داشتم بهم معرفی کرد. وبلاگش هم لینکم هست.( یآخرین یادداشت های یک چریک تنها). حتما این کتاب رو گیر بیارین و بخونین.

--------------------------------

ختم پست رو همینجا اعلام می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
خیلی وقته که چیزی نمی نویسم. یعنی نمی تونم بنویسم. خشک شدم. چیزی که همیشه ازش می ترسیدم. روزی برسه که نتونم بنویسم. نمی دونم افکارم کجاست. کجا گمشون کردم. نمی دونم تا کی باید بشینم تا یه ایده بیاد زنگ دریچه ی مغزمو بزنه. انسان (یا فقط من!) چه موجود عجیبیه. به هیچی راضی نیستم. حالا که دارم فکر می کنم، شرایط الان زندگی من، آرزوی چند ماه پیش من بود. همه چی آماده. خوبه نه؟ ولی من باز تو فکرای دیگه ای هستم. آدم بعضی وقت ها از دست خودش تعجب می کنه. حالا منم اینطورم. امشب می خوام با این امید بخوابم که برگردم به چند ماه پیش. تو اون تاریخ. از اون دیدگاه. بعد به خودم بیام و ببینم هر چی آرزوم بود آمادست. همه چی. شاید اونموقع بهتر بتونم روزم رو بگذرونم. خدا کنه که اینطور بشه.

--------------------------------------------------------------------------------------

راستی یه چیز دیگه. این سبک جدید دلنوشته های منه. کوتاه و حسی. جسته و گریخته. چطوره؟

--------------------------------------------------------------------------------------

شاید بپرسین چرا اینقدر دیر وبلاگ رو آپ می کنم. به نظرم وبلاگ نویسی بیخود شده. یه چیزی بنویسی و یه عده بیان و بخونن و بگن خوب بود، یه عده هم نخونن و بگن عالی بود! ولی یه اتفاق ساده باعث شد نظرم عوض بشه. چند وقت پیش با یکی از دوستان (ویدا) حرف می زدم. می گفت نوشته هات رو من خیلی تاثیر می زاره. باور کنین خوشحال شدم. حتی اگه مطالبم برای یک نفر جالب باشه، بازم کارم رو ادامه می دم. ببخشید. از این به بعد سعی می کنم سریعتر آپ کنم. امیدوارم بازم منو تو جمعتون بپذیرین و به من دلگرمی بدین. خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما ها دارم. با این که یه کم از تاریخ مصرف این مطلب گذشته ولی بازم ببخشید.

--------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------

سخنان دولت به مردم:

 

یک ماه قبل از ماه رمضان:

مردم به هیچ وجه نگران گوشت و مرغ در ماه رمضان نباشند. در ماه مبارک رمضان گوشت و مرغ ارزان قیمت توزیع می شود و و جای هیچ گونه نگرانی وجود ندارد. دولت تدارکات خیلی خوبی برای این روزها در نظر گرفته است.

 

یک هفته قبل از ماه رمضان:

ما به مردم اطمینان می دهیم با شروع ماه مبارک رمضان گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت در بازار تزریق شود! هیچ جای نگرانی نیست. از روز اول ماه مبارک رمضان ، مردم می توانند از گوشت و مرغ ارزان قیمت بهره مند بشوند.

 

با شروع ماه رمضان:

از بابت دیر کرد گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت از مردم عذر خواهی می کنیم و دلیل این دیر کرد این بود که بخاطر قطع مکرر برق ، مرغ و گوشت ها خوب منجمد نشده اند (!) مردم مطمئن باشند که با شروع هفته ی دوم ماه رمضان گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت به وفور در دسترس باشد.

 

یک هفته بعد از ماه رمضان:

باید به عرض مردم محترم برسانیم که بخاطر کمبود بنزین نتوانستیم گوشت و مرغ منجمد و ارزان را به تمام نقاط کشور برسانیم ولی با صحبت هایی که با وزیر محترم نفت داشتیم، قرار شد تا بنزین در اختیار ما قرار بدهند تا هر چه سریعتر و بهتر ، گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت را به دست مردم محترم برسانیم.

 

نیمه ی ماه رمضان:

اِ ... چیزه(!) ... در ابتدا باید بگویم به خاطر سرمای شدید یخچال ها ، گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت سرما خوردند(!) و ما می ترسیم با پخش آن باعث شیوع بیماری وبا بشویم(!)

اگر مردم قدری دیگر دندان رو جیگر بگذارند ، قول می دهیم به زودی گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت را در بازار کل کشور توزیع کنیم.

 

هفته ی آخر ماه رمضان:

به حول و قوت الهی حالا که به هفته ی آخر این ماه پر فیض و پر برکت رمضان رسیده ایم ، امیدواریم طاعات و عبادات شما مردم عزیز مورد قبول خداوند متعال قرار گرفته باشد. ما هم به نوبه ی خود –  فقط بخاطر رفاه شما مردم عزیز – قول می دهیم از این هفته یا نهایتا از هفته ی بعد گوشت ومرغ ارزان قیمت به وفور در دسترس مردم قرار بگیرد و تا پایان سال و حتی سال دیگر گوشت و مرغ ارزان قیمت موجود باشد.

 

روز بعد از عید فطر:

دولت زحمتکش هر کاری که می کند برای رفاه حال شما عزیزان است. خدا را شاکریم که امسال هم همه چیز به خیر و خوبی گذشت(!)  ما برنامه های خیلی مهمی برای ماه رمضان سال آینده داریم. از همین امروز هم طرح ها را به اجرا در آوردیم و جوجه های یک روزه را از تخم درآوردیم(!) تا ماه رمضان سال دیگه حسابی پروار و بزرگ بشوند تا ملت عزیز هیچ گونه مشکلی برای تهیه ی گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت در سال دیگه نداشته باشند ...

 

- بابا ولمون کن!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  | 
سال نوآوری و شکوفایی مبارک.

مطابق سال های گذشته باز هم دولت عزیز ، برای ما مردم ایران (خوشبخت ترین ملت دنیا) سوپرایزی در نظر گرفته که باید مشتاقانه منتظر آن بمانیم. فقط خدا می دونه تو سر سردمداران کشورمون چی می گذره و چه خوابی برای ما دیده اند. باید تا پایان سال منتظر این سوپرایز باشیم. پارسال سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی بود و امسال نوآوری و شکوفایی.

البته اتحاد و انسجام رو با تموم وجود حس کردیم. حتما همه یادمونه که ...

(آخرای سال گذشته  ، هنگام سوز و سرمای بی سابقه ی زمستان پر برف بود که ناگهان گاز قطع شد و همگان را در بهت فرو برد. چقدر زیبا بود زمانی که تمام خانواده در اتاقی کوچک جمع می شدند تا با دم و بازدم اتاق را گرم کنند ! و اینها همه روشنفکری مسئولین بود که می خواستن اتحاد ملی و انسجام اسلامی رو عملا در کشور پیاده کنند.( شاید بپرسین چطوری؟ خب معلومه، وقتی همگی با هم به بعضی ها فحش می دهند اتحاد دارند ، و وقتی مثل مرده ها تو یه اتاق کوچیک می چپن، انسجام دارند!)

وقتی که در نبود گاز ، کرسی بود تا ما جوانان نسل سوم متوجه بشیم پدربزرگان ما در دوره ی شاه ستمگر چه زجرهایی می کشیدند و شاه ستمگر چگونه مردم کشور ما را در سختی نگه می داشت، باید عبرت بگیریم! و اکنون ما باید شکرگزار دولتمردان باشیم که اینطور ما را در رفاه نگه می دارند و در خنکای بهار گاز را وصل کرده اند و به جایش آب را قطع کردند و وقتی که گرمای تابستان فرا رسید هم گاز و هم آب را وصل کرده اند و برق را قطع کرده اند! ( البته گفته می شود در ازای گاز که وصل است ، آب جیره بندی شود در پاره ای اوقات!)

و امسال ...

تا اینجا که نوآوری را با چشمهایمان بسیار دیده ایم که بارزترین آنها تنظیم ساعات قطعی برق است. چه جالب که مسئولانش گفته اند:( خاموشی بیش از 2 ساعت را به ما اطلاع بدین!) چقدر جالب و خنده دار. تا 2 ساعت مجاز است که قطع باشد آن هم در اوج گرما!

چه قشنگ!! نه گذاشتند و نه بر داشتند رک و پوست کنده گفتند تا 2 ساعت در روز برق قطع است و بعد خندیدند!

اصولا این مسئولان همه کاراشون خنده دار است. هیچ وقت یادم نمی ره که از رادیو با گوشهای خودم شنیدم که وقتی از مسئولی پرسیدند با وجد برف زیاد در زمستان ، چرا امسال کمبود آب داریم؟ خندید و گفت :( امسال برفش پر آب نبود!!)

همه ی شما حتما یادتونه که پارسال وقتی از مسئول دیگری پرسیدند که چرا قیمت زمین و مسکن گرون شده ، خندید و گفت:( دیگه قرار نبود سوال های سخت سخت از من بپرسین!!)

وقتی سردسته ی مسئولان میاد و با خنده می گه که آمریکایی ها قصد داشتند من را در عراق بدزدند(!!) دیگه چه انتظاری از دیگر مسئولان می شود داشت؟

آمریکایی ها می خواستند نایب امام زمان را بدزدند و زمین را از حجت خدا بی بهره کنند! چه انسان های کثافتی هستند آنها!

 

با طناب چه کسانی به کدامین قهقرا می رویم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 

راستش من قرا نبود این وبلاگ رو آپ کنم، ولی وقتی با لطف دوستان مواجهه شدم، به خودم گفتم واقعا حیفه که بخوام کنار بکشم و کوتاه بیام.

واسه همین تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ رو راه اندازی کنم ولی با سوزن طنز تیزتری و از رک گویی بسیار اجتناب کنم.

برای اولین پست بعد از تولد دوباره ی  وبلاگ، یه خبر مهم دارم و حرکتی در پیش که نیازمند یاری شما هستم، پس با دقت شرح اعلامیه رو بخونین!

 --------------------------------------------------------------------------

سلام به همه ی دوستان، ما تصمیم گرفتیم که ستادی رو تشکیل بدیم و بسیج بشیم که پول جمع کنیم و برای پسر یکی از هم محله ایمان (که کدخدا هم هست) یک عروسی آبرومندانه برگزار کنیم. بیچاره ها تهی دستند. دستشون به شکمشون نمی رسه چه برسه به دهنشون! شما که ندیدید مراسمشون با چه افتضاحی انجام شد. نبودین که میوه ها رو ببینین! همه سیب ها خراب و پوسیده و همه خیارها کپک زده! فکر کنم چون این هم محلیمون این چیزا رو می خوره، انقدر زشت شده! (البته باید یادآوری کنم که سر کوچه ی این هم محلیمون گوجه کیلویی هزار تومن است!! و در کل همه چیز ارزون است ولی این بیچاره ها حتی نتونستند از اون میوه ها بخرن!) باور کنید، اولین بار بعد از اینکه تو این محله به منصب کدخدایی رسید! (البته هیچ یک از ما نمی دونیم چطور شد که این آقا کدخدا شد، فقط یادمه قبل از انتخاب شدنش می گفت به همه اهالی محله کار و پول می دم ولی وقتی کدخدا شد، همونقدر کار و پول که داشتیم رو ازمون گرفت)

داشتم تعریف می کرد، اولین بار بعد از اینکه تو محله به منصب کدخدایی رسید، به یک شام دعوتش کردند که رو سفره برنج و گوشت بود، وی انقدر هیجان زده شد که یه جیغ کوتاه کشید و غش کرد! آخه قبلا از این چیزا ندیده بود و حالا ذوق زده شد! مراسم عروسی هم که اینطور. فلک زده ها انقدر پول نداشتن که یه دست ظرف و چاقو عاریه بگیرند تا عروسی آبرومندانه تشکیل بشه. داماد رو ندیدین که. دل همه کباب شده بود. زانوی شلوارش وصله زده بود. پدر داماد رو نگو که حتی نتونست قبل از عروسی سلمونی بره ، حتی حموم هم نرفته بود!

پدر عروس بیچاره مجبور شد همه ی هزینه ها رو تقبل کنه. عروسی هم که رسمه پدر داماد بگیره، تو خونه ی پدر عروس برگزار شد. آخه خونه ی خود  کدخدا ، آب و برگ و گاز بخاطر بدهی قطع بود. (البته کدخدا اصلا تو خونشون تلفن ندارند چون تلفن از نظر آنها جزو تجملات محسوب می شود!)

باری، این مستمندان را باید کمک کرد. این مستمندان که حتی حلقه ی ازدواجشون از جنس حلب بود! بیچاره داماد، بعد از اتمام عروسی ، مجبور بود بره محله بساط سیگار فروشی رو راه بیاندازه. کدخدا هم که لباساشو تو مغازه ی تاناکورا خریده بود.

آه، روزگار بی رحم. واقها این انصاف است که ما در خانه بنشینیم ولی کدخدا کارتن خوابی کند؟ من زنده باشم ولی پسر کدخدا با این خفت و خواری به خانه ی بخت برود؟ البته خانه ای که ندارند.چون هر چه دنبال وام بود که اجاره خانه بدهد ، تلاشش به جایی نرسید، چون همه جا حداقل یک ضامن معتبر می خواستند و او ضامنی هم نداشت. آخه هیچ کس به پدرش هم یک سر سوزن اعتماد نداشت!

-------------------------------------------------------------

می بینید دوستان بعضی ها چطور زندگی می کنن؟ پس ما باید این ستاد را تشکیل و گسترش بدیم تا آبروی محلمون رو حفظ کنیم. لطفا در حد وسع خودتون برای پیشرفت محلمون قدو بردارید ... خواهشا!  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
سلام . یه سری از بچه ها گفته بودن که دست از این حرفا بردارم . یه سری هم گفته بودن یه کمی ملایم تر بنویسم که من پیشنهاد گروه دوم رو قبول میکنم ! حالا که نظرات پست قبلی رو میخونم کسی نبود که با من مخالفت کنه. یعنی کلا حرفامو قبول نداشته باشه. یا شایدم اصلا مخالفان حرفی برای گفتن نداشته باشن . باری ! منم ملایم تر نوشتم. امیدوارم از اینم خوشتون بیاد...

هر چند که برام سخته ولی پست های قبلی رو حذف میکنم تا وبلاگ زود بیاد بالا.این وبلاگم باید یه خط مشی مشخص داشته باشه . پس طنز های پایینی رو حذف میکنم . حالا نوشتم :

--------------------------------------------------------

-----

شنیدم با سهمیه بندی بنزین ، به جوونای مجرد که تو تاکسی تلفنی ها یا تاکسی های خطی کار می کنند بنزین داده نمیشه . با این اوصاف اونا دیگه نمی تونن به کارشون ادامه بدن و باید به فکر شغل دیگری باشند، و از آنجا که دولت عزیز هر کاری که می کند فقط به خاطر جووناست ، هیچ ناراحتی ندارد . اینک راه کارهایی که به فکر این بنده ی حقیر خطور کرده را به این جوونا میگویم که از هر کدام از اینها خواستند استفاده کنند .

این روشها را به شرح ذیل ارائه کرده ام :

1- زن گرفتن !! که البته این روش به هیچ وجه قابل استفاده نیست ! زیرا جوانی که نه کار دارد  و نه خانه غلط می کند زن بگیرد ! فقط یک ماشین دارد که وقتی بنزین ندارد ! علنأ به هیچ دردی نمی خورد . همان بهتر که نداشته باشد ! ماشین بدون بنزین هم که حکم چلومرغ بدون مرغ را دارد ! این راهکار اول هیچ گونه استفاده ای ندارد . پس همان بهتر که جوونای مجرد مشمول بنزین نگرفتن ! با خوندن این بند ذوق زده نشوند و راهکارهای بعدی را بخوانند .

2- کار نکردن !! جوونای محترم می توانند هیچ کاری نکنند . بشینن تو خونه و فقط بخورن و بخوابن . (توضیح : تو خوابیدن که مشکلی نیست یعنی اگه طرف خونه هم نداشته باشه یه گوشه خیابون یا پارک پیدا می شه که بخوابه ! ولی خوردن یه بحث جداییه که واسه اونجا هم نقشه دارم ! می تونه چیزایی مثل هوا یا دود یا آب و یا حتی کتک بخوره ! ) ( جدیدا دانشمندان کشف کردن که درون آب مواد مغذی فراوانی وجود دارد !) البته جوونای محترم غلط می کنن که فقط بخورن و بخوابند ! پس چطور مملکت پیشرفت کنه؟ پس چطور مجله ی جوانان صفحه ی نیمه پر لیوان رو پر کنه ؟ پس این روش هم هیچ گونه استفاده ای ندارد .

3- و حالا به روش آخر می رسیم که گمون کنم بهترین روش باشد و با توجه به غیر مصرف بودن دو روش بالا ، این آخری استفاده ی بیشتری دارد . و آن هم ... دزدی کردن است !! جوونای عزیز باید به این نکته توجه داشته باشند که با توجه به بنیه و نیروی جوانی بسیار خوب باید از پس این کار به راحتی برآیند و با علم به اینکه جوانان ایرانی مبتکرترین و خلاق ترین جوانان جهان هستند می توانند راه کارهایی نو و نبوغانه ای ارائه کنند و پیشرفتهایی در این کار ایجاد کنند . امید به آن روز که جوانان ایرانی موفق ترین و پولدارترین جوانان جوان باشند! حالا دیدید این قانون آنقدرها هم بد نیست !!

----------------------------------------------

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 

سینه ام مالامال درد است . حرفهایی در دلم مانده که نمیتوانم نگویم زیرا از درون مرا می پوساند . با اندک ذوقی که در نوشتن دارم آنها را بر صفحه ی سفید کاغذ جاری می سازم تا تو بخوانی و در میان جملات نغز آمیز منظور و مفهوم و مقصود مرا بیابی . لبخند حاصل از سطور زیر لبخند تلخیست . اما چه می شود کرد ...

( ممکن است با خواندن این مطلب از من بدتان بیاید ولی دوست دارم اگر کسی با من مخالف است جوابی قانع کننده به من بدهد )

 

 

جناب رئیس جمهور محبوب و محجوب و مجذوب و مظلوم و ... طی سخنانی فرموده که برای کمک به کشور جنگ زده و مردم فلاکت زده و زندگی نکبت بار مردم ، برادر ، عراق! از این به بعد غذای مردم عراق را از اینجا برایشان می فرستیم ! تا جوانان غیور و شجاع عراق ، که طی هشت سال جنگ با ایران ، شجاعانه جنگیدند و مردان و زنان ما را شهید و زمین گیر کردند و گند های بسیار بار آوردند ! و در آخر شجاعانه شکست خوردند ، گشنه نمانند و شکم سیر بر روی تختخواب بگذارند ! و زیر کولر که با برق ایران روشن می شود ! به عشق و حال خود بپردازند !!

و اما مردم ایران که در کشور گل و بلبل زندگی می کنند و هیچ گونه کمبودی ندارند ، از این به بعد غذایشان جیره بندی می شود . مجلس راهکار خوبی پیشنهاد کرد و آن هم گذاشتن کنتور بر روی گلوی هر فرد ایرانی است ! یعنی هر فرد ایرانی که در ایران هست ( البته به جز بعضی ها که خیلی خیلی جزء بعضی ها هستند !) کنتوری بر روی گلوی او بسته می شود که مستقیما به قلب وصل است . کار این دستگاه اینگونه هست که فرد هر چقدر غذا بخورد کنتور شماره می اندازد و اگر فرد بیشتر از کوپنش غذا بخورد مستقیما قلب فرد را از کار می اندازد !! خوب در این صورت این غذای اضافه که ایرانیان نمی توانند بخورند ! که نمیشود فاسد شود و بدهیم سگ بخورد ! پس باید بفرستیم به عراق که آنها بخورند و چاق شوند !

ممکن است به نظرتون این راهکار خیلی دور از ذهن بیاید ولی در آینده ای نزدیک آن را مشاهده می کنیم . همچنان که همین الان برای اولین بار گندم ( که خودمان آن را کم داریم ) به عراق فرستاده می شود و یک فرد عالی رتبه ی عراق می آید ایران و یک هواپیمای درجه ی یک به عنوان هدیه می گیرد ! با پول آن هواپیما می شد چندین سال مردم بنزین با رخ هشتاد تومن استفاده کنند !و با کمک ایران هفتاد هزار واحد مسکونی در ونزوئلا ساخته می شود و بوسیله ی ایران در سوریه مترو و در کشور دیگه پالایشگاه ( در ایران 9 پالایشگاه وجود دارد که 7 تای آن ساخته شده در قبل از انقلاب هستند ! ) نفت ساخته می شود . برای بازسازی عراق صد میلیارد تومن ( خودم تو روزنامه خوندم !) فرستاده می شه و برای ادامه ی جنگ در لبنان میلیونها دلار تا نخورده ...

و اگر ایرانیان ( به استثنا آن بعضی ها ) خدایی ناکرده از بی غذایی بمیرند ! اشکالی ندارد ! چون آنها در جامعه ای زندگی می کنند که در آن اسلام ناب محمدی رواج دارد !

نمونه های آن را در خیابان می بینیم که اتوبوس در جایی پارک کرده و دختران بی گناه را جمع می کنند تا شناسنامه ی آنها را با مهر بد حجابب تزئین ببخشند !

پس افرادی که در ایران بمیرند مستقیما و بدون گذر از پل صراط با ویزا و گذر نامه ی تاییدی ایران به بهشت می روند !

چگونه باید گفت که حجاب زوری نمی شود مانند آن زمان که کشف حجاب هم زوری نمی شد !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 

مطلب این پست برگرفته شده از کتاب ( سینوهه پزشک مخصوص فرعون ) ترجمه و اقتباس شده توسط " ذبیح الله منصوری " است که در دو جلد به چاپ رسیده . ( میکاوالتاری ) فنلاندی شکلهایی که سینوهه در 2000 سال قبل از میلاد کشیده را ترجمه کرد و مرحوم ذبیح الله منصوری متن کامل آنرا به فارسی برگردانید . این کتاب در دست من چاپ بیست هشتم سال 1376 است . به شما توصیه میکنم اگر متن کامل این کتاب ( همین کتاب در دست من ! ) رو پیدا کردید حتما حتما بخونین .

وقتی داشتم برای بار دوم این کتاب رو می خوندم این قسمت به نظرم جالب اومد . زیرا بعد از 4000 سال هنوز هم بز زندگی ما صدق می کند . این نوشته قسمتی از گفت گوی بین سینوهه و نامه نویس پادشاه ( کشور هاتی ) بود . تمام قسمتی که من انتخاب کردم فقط صحبت های همین نامه نویس هست که چند زبان می دانست و نامه پادشاهان خارجی را برای پادشاهش ( شوبیلو لیوما ) می خواند و جواب آن ها را می نوشت .

-------------------------------------------------------------------

درست و حق ، عبارت از چیزی است که مطابق میل ماست و نادرست و ناحق عبارت از چیزی می باشد که مطابق میل ما نیست و ( سینوهه ) تصدیق کن ، که بین دین ما ، و دین شما و سایر ملل ، تفاوت وجود ندارد زیرا نزد شما و سایر ملل هم درست و حق عبارت از چیزی است که اغنیاء بخواهند و نادرست و نا حق عبارت از چیزی است که مورد تمایل فقرا باشد . ( سینوهه ) چون تو پزشک هستی ،عقلت کوچکتر از آن است که بدین موضوع پی ببری و بدانی که از آغاز عالم تا امروز ، هر چه اغنیا گفته اند بر حق بوده ، و هر چه فقرا بر زبان آورده اند ، محکوم به بطلان شده است تا پایان دنیا هم چنین خواهد بود و پیوسته حق با اغنیا است و فقرا همواره محکوم به بطلان می باشند . فقط صورت ظاهر اغنیا فرق می کند و در هر دوره یه چیز نشانه توانگری می باشد . یک روز گوسفند و گاو نشانه ی توانگری می شود و روز دیگر زر و سیم و روز دیگر دارا بودن یک رتبه و مقام مخصوص ، یا روز بعد دارا بودن یک عنوان مثل عنوان پزشک یا جادوگر یا نامه نویس شاه و تا جهان باقی است حرف فقرا بدون اهمیت می باشد و هر چه بگوییند باطل است ...

-----------------------------------------------------------------------

حالا از شما می خوام خوب فکر کنین و ببینین هنوز هم این حرف بر روی زندگی ما صدق میکند ؟؟ یادتون باشه که ما هم جزء تاریخ هستیم و نسل های بعدی واقعیت های زمان ما را کشف می کنند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
جدیدترین شوخی گوگی؟؟؟یه مژده برای علاف ها!!!

  اگر مطمئن هستید کلیک کنبد!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  | 

یه راه خوب برای یادگیری درس های سخت در 6 شماره !!!

 

 

 

1) در کتاب ، صفحه ی مربوطه ( همون که سخته ) را باز

 

کنید .

 

2) با آرامش کامل دراز بکشید به طوری که صورتتان به طرف

 

 بالا

 

باشد .

 

3) کتاب را طوری بر روی صورتتان بگذارید که هیچ نوری بر

 

چشم شما نتابد .

 

 مغز و کتاب را باز کنید !!!! Blue tooth (4

 

5)  و در آخرین مرحله ، اجازه دهید مغزتان با کتاب

 

تبادل لینک کند !!!!!!!!

 

6)  و حال با خیال راحت بخوابید !!

 

 

** به همین راحتی شما پیچیده ترین مطالب درسی را یاد

 

میگیرید و

 

مطمئن باشید این راه به خوبی جواب می دهد !!!!!! **

 

** خودم از این روش استفاده میکنم و نمره های درخشانی  

 

هم میگیرم !!! **

 

----------------------------------------------------------------

 

 

فردا امتحان جبر دارم و من هیچی حالیم نیست ! همه مشغول

 

درسخوانی هستند و من اشعار به ذهنم می آید .

 

( توجه : کلمه ی { جبر } را هر طور که خواستین معنی

 

کنید !)

 

بکوبم سر به دیوار

 

که مُردم من از این جبر

 

یکی آید به دادم

 

رسد فریادهایم

 

به گوش مردمانی

 

که آسودن از این جبر !

 

ز سر دست بر ندارد

 

قوانین های این جبر

 

دوازده درس بخواندم ! ( سال به قرینه ی معنوی حذف شد ! )

 

نیاید هیچ کارم !

 

که فردا من چه خاکی

 

به سر صورت بریزم

 

اگر خانه تکاندی

 

بیاور خاکهایش

 

که من بر سر بریزم !

 

خدایا بار الهی !

 

فرست از عالم غیب

 

تقلب یا جوابا

 

که فریاد رس ندارم

 

 های والا !Exam در

 

 

 

تموم شد !!

 

 

( خودم فکر می کنم کمی ، فقط کمی در قافیه مشکل داشتند !!! ولی در کل

 

 

 

شعر روانی بود ( روانگردان !!! ) ( البته حمل بر تعریف نباشد !!!! )

 

 

نظر تو چیه ؟؟ ؟؟ ؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
یه روز بابا نیوتون که از خواب بیدار شده بود ٬ چشماشو

 هی مالید با دست ٬ سه چهار تا خمیازه کشید!بعد

گفت:به به ... امروز روز خوبیه برای آزار دادم میلیارد ها

 نفر!!

بعد از پوشیدن شلوار و وصل کردن بندینک به طرف توالت

 رفت. بعد از ساعتی از اتاق اندیشه(همون توالت

 خودمون) بیرون آمد و صبحانه اش را کوفت کرد و رفت

بیرون تا یه چرخی بزنه.

داشت میرفت که از دور جعفر قلی و سبز علی رو دید.

وقتی به اونا رسید٬ جقوز ( مخفف جعفر قلی و سبز

 علی) گفتند: داش نیوت٬بیا بریم سیب بچینیم(که ای

کاش نمیگفتند). نیوتون هم گفت: باشه بریم.

 

راه افتادند و رفتند تا رسیدن به یک درخت سیب(بشکنه

 دست اون کسی که اون درخت رو اونجا کاشت).

داشتند فکر میکردند چطور برن رو کول هم تا سیب

بچینند که ناگهان یه سیب خودش افتاد پایین جلوی

 پاشون!

جقوز با هم پریدن تا بخورنش ولی نیوتون نذاشت. سیب

 رو گرفت تا بفهمه چرا این سیب خودش افتاد تا خورده

 بشه. کرم داخلش اومد بیرون و هی عجز و ناله کرد که

 این سیب فقط بخاطر تو افتاد! بگیر بخور. کاری به کار

 این کارا نداشته باش!(این جمله چقدر کار داشت!!) به

 گوش بابا نیوتون نرفت که نرفت.(باز دم اون کرمه گرم).

 

{ این جمله ی بالا نیاز به تفسیر دارد: وقتی میگویم "باز دم اون کرمه گرم"

منظور این نیست که دم و بازدم کرمی گرم باشد! یا دَم کرم انسان نما گرم

 است! یا دُم کَرَم ( نامی مردانه) گرم است! و یا ... .هر چیز دیگه ای که

 تصور میکنید اشتباه است و فقط منظور این بوده که " چه کرم باحالی بوده

 است" !! }

البته یه روایت مشهوری است که میگوید:نیوتون اینجوری

 به جقوز گفته که میخوام یه قانون کشف کنم٬بعد رفت

 یه گوشه نشست و سیب رو تنهایی خورد و به ریش

اون دوتا خندید! وبعد برای اینکه ضایع نشه همراه عمه

 اش یه چیزایی گفته که بر حسب اتفاق درست از آب

دراومده!!

ولی از حق نگذریم نیوتون خیلی ندید بدید بود! خب

قانون کشف کردی برو با عمه ات ازش استفاده کنین٬ به

 ما چه ربطی داره!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
درود و سلام فراوان بر شما دلبندان و نوباوگان طالب دانش! در ابتدا هفت هزار بیت!! از اشعار حضرت حافظ میخوانمتا هم تفالی!! بزنیم و هم جیگرتون حال بیاد!

(بعد از هفت هزار بیت) خب٬ میبینم که همه سر حال آمدین. بسیار خوب و حالا سخنان نغز آمیز و مبالغه آمیز سعدی جونم رو با هم زمزمه میکنیم . همه زمزمه کنین .ببینین چه زیباست! (زمزمه تموم شد)

و بعد از خواندن اشعار تنی چند از شاعران (به ترتیب سن :( فردوسی٬ مولوی٬ اسعد گرگانی٬ خسرو قبادیان٬ شیخ بهایی٬ مولانا٬ خاقانی٬ عطار نیشابوری٬ نظامی ٬جامی٬ وجدیدترها : سهراب سپهری ٬ معینی کرمانشاهی٬ قیصر امین پور٬ دامغانی٬ سلمان هراتی و ... )

شروع میکنه به درس دادن.( این دبیر دهنش کف نمیکنه؟ )

به نام خداوند لوح و قلم ..... زییییییینگ ...... حکایت همچنان باقیست !!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
کاریکلماتور :

۱- جسارت را از شوخی گنجشک با سیم برق آموختم!

۲- لامپ دلم از نوسان عشقت سوخت!

۳-از گمرک حنجره اش جملات بدون ویزا خارج میشدند!

۴- در جاده ی گوشش نوشته شده بود:(ورود نصیحت ممنوع)

۵-مهر از سرزمین دلها تبعید شد!

۶- از بس خلاف کرد به خلافت رسید!

۷- رفتم سیگار آزادی بخرم.گفتند طعم تیر بهتر است!

۸- چون صابون نداشت نتوانست دست از گناه بشوید!

۹- در یک صبح طولانی حواسش به کنار خیابان پرت شد!

۱۰- آنقدر خوابش سنگین بودکه تختش شکست!

۱۱- در کنفرانس سکوت لذت سخنرانی داشت!

۱۲-دوستانم نخستین تر از انسانهای نخستند!!!!

۱۳- در باغ وحش به یک چهره ی آشنا برخورد کرد!!

۱۴- در بانک نگاه سلامی به حسابش واریز کردم اما وصول نکرد!

۱۵- از بیکاری تصمیم گرفتم جدول کنار خیابان را حل کنم!

۱۶- ای کاش میشد چین و چروکهای صورت را با اتو صاف کرد!!

۱۷- عقلش را به مدت ۲ سال اجاره داد!!!!!

۱۸-قصری در کنج دیوار خود نمایی میکرد و سلطان عنکبوت در حرمسرای خود سه زن داشت: مگس خاتون. پشه السلطنه و بید الدوله!!

۱۸-کسی که هم دهن دیگران را سرویس میکند و هم پول میگیرد.دندانپزشک است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 

پر استفاده ترین جملات در فیلمهای هندی:

۱- برادر ما با هم برادریم!!!!موقعی که یک روزه بودیم یه کفتر! اومد تو رو برد یه جای دیگه!!

۲- پسرم!امروز بعد از ۵۳ سال!! تو رو پیدا کردم!هشت برادر و خواهرت هم همین امروز به طور اتفاقی پیدا شدن!!

۳- (نوشته شده با خون) پدر یا راجا یا هیچ کس!!

۴- اگه این معجزه نیست پس چیه؟؟؟!!!!

پر استفاده ترین جملات در فیلمهای آمریکایی:

۱- دیش......دیش...دنگ..دوف....اَ اَ اَ....بوم.!!!

۲- ..................................

۳- گزینه ۱و۲.

۴- همه ی موارد.

----------------------------------------------------------------

چند مشخصه ی یک پسر خوب(خودم)!!!

۱- چشمها را به زمین دوخته و راه می رود!

۲- همواره به افق دور می نگرد!!

۳- موقع بیرون رفتن ، شماره تلفنشو تو جیبش نمی گذاره!!

۴- به آینده ی خود می اندیشد!!!

۵- کتابهای مفید و آموزنده می خواند!!!

۶- درسهای خود را به خوبی خوانده و مشقهایش را به موقع می نویسد!!!

۷- در هیچ زمان و حالتی جو گیر نمی شود!!

۸- در حمام و یا ـروم به دیوارـ در توالت ترانه های مبتذل نمی خواند و صدایش را بر روی سر مبارک نمی اندازد!!!

۹- چُس نفس نیست!!!!

۱۰- و در پایان اگه مطلبی در یک وبلاگ باحال خوند حتما نظر می دهد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
یه عکس جالب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 

( از زبان جد پدریم ) :

چه صدای دهشتناکی . از توی اتاق بود ؟ نصف شب تو اتاق چه خبره ؟ یعنی کی میتونه باشه ؟!!!!!        

  ( میبینید این جمله چه پیشینه ی تاریخی داره )؟!! رفتم تو اتاق کلیدی رو فشار دادم ناگهان همه ی اتاق مثل روز روشن شد. انگار نه انگار که پاسی از شب گذشته بود. جل الخالق چه چیزایی درست میکنن. دنیا چقدر پیشرفت کرده !!

بعد از اینکه لامپ را روشن کردم یکراست رفتم یه چیزی که توش یه نفر زندانی بود و مرتب کمک میخواست و با صدایی که باعث آزار گوش میشد ، داد میزد. من گفتم : ای دوست ، از چه رو دربند این جا و مکانی؟ احمق حرفمو گوش نمیداد. گویا ترانه ای میخواند . ناگاه به مغزم خطور کرد همینجوری دگمه ای را بزنم. ( حالا نگو دگمه ی روشن شدن کامپیوتر بود . اکانت شبانه هم وصل بود و مستقیم به صورت خودکار رفت تو یه روم )

 ( خوب چیه، همه چیز برای قهرمان داستان همیشه آماده هست ) .

 ( ادامه ، به نقل از خودم ) :  ( جد پدری من اسمش آرسیکاس هست . خیلی آدم با حالی هم هست !) 

بعد از خوندن مطالب بد آموزی دار توی روم ، جو گیر میشه و هی مینویسه :( اگه یه دختر اهل مازندران هست پی ام بده !!! ) . من هی میگم پدر بزرگ ، انقدر حرص نزن تو یه شب بیشتر پیش من نیستی ، ولی مگه به گوشش میرفت. هی مثل سنجاب از این وبلاگ به اون وبلاگ میپرید و هی وَچوتندی .

{ نمیدونی یعنی چه؟! چتیدن رو برات صرف میکنم : وَچَتَم وَچَتی وَچَتَد ( که گذشتش وَچوتندی میشه ) وَچَتیم وَچَتید وُویچُوتَند زج گ }.

خلاصه ، چشماتونو درد نیارم !! ( آخه به صفحه ی مانیتور خیره شدین!)

اونشب گذشت و اکانت ده ساعته ی من هم تمام شد. ساعت پنج صبح که موقع غیب شدن جد من بود، آروم تو گوش من گفت : ( شرم میکنم بگم ) . گفت : اگه اون دختره آف گذاشت از طرف من مخشو بزن.

  من هنوز دارم فکر میکنم چطور باید مخ یک نفر رو، زد . آخه من اصلا دست بزن ندارم ! مخصوصا اگه طرف یه دختر باشه !! یعنی دست روی دختر بلند کنم !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 

۱۵ مهر روزی بود که "داریوش" فهمید  "گوماته"  "بردیای" واقعی نیست !! پس پوستش را کند و پر از کاه کرد و به میدان شهر آویزان کرد !!! به همه ی شما این روز رو تبریک میگم .

------------------------------------------

در اینجا نام زنان و چند پسر "داریوش" را میگویم :

"داریوش" از" اتوسه" دختر داریوش کبیر هشت پسر داشت که بزرگترین آنها "خشایار" بود. "آرتوبازان"بزرگتر از "خشایار" بود ولی از زن اول "داریوش"بود.

   از "اتوسه" :

"خشایار" - "هخامنش" - "ماسیس ته"-"هیست اسب"

از "آرتیس تون" دختر دیگر "کوروش کبیر"دوپسر داشت:

"آرشام"- "گوبر یاس"

از زن اول "داریوش کبیر" به اسم "واسام" :

"آرتوبازان"-"آریا بیژن" - "آرشامنس "

یک زن دیگرش "پارمیس" که یک پسر داشت:

" آریا مردوسس "

زن دیگرش "فراتاکون"که دختر برادر خود "داریوش" بود چند فرزند داشت:

" آبروکومادوس "

---------------------------------------------

    شهر پارسه

شهر پارسه ( همانکه عربها نام آن را "تخت جمشید" و یونانیان آن را "پرسپولیس" مینامیدند ) به دست زنی زیبا موسوم به تاییس به آتش کشیده شد !!!

بعد از سوخته شدن پرسپولیس به دست اسکندر٬ مردم به او لقب "گجستک" دادند یعنی"ملعون" و عقیده داشتند او جوان مرگ میشود و همچنین نسلی از او باقی نمیماند که همینطور هم شد یعنی در سی و سه سالگی مرد و نسلی از او باقی نماند . 

( در ۱۳ ژوئن ۳۲۳ قبل از میلاد در قصر "نبوکد نصر" بر اثر بیماری ذات الریه )

----------------------------------------------

  سه وصیت "اردشیر" به "شاپور اول" :

۱- همواره مزدا پرست و عادل باش .

۲- شراب ننوش و اگر مینوشی٬گاهی اوقات٬آن هم به مقدار کم اکتفا نما٬زیرا شراب تو را در کارهای صلح و جنگ سست خواهد کرد و سر رشته کار از دستت به در خواهد رفت .

۳- برای پیکار با روم همواره خودت را قوی نگهدار .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط مردونیوس  | 
   زیدان هم بازیکنه ؟ اصلا ارزششو داشت جایزه شاخ طلایی به اون برسه ؟ حیفه اسم فوتبالیست که به زیدان بدن ! میدونی چرا ؟ برای اینکه اراده نداره ، پشتکار نداره. یعنی چی که می خواد از فوتبال کناره گیری بکنه . کاش بازیکنان بزرگ رو میدید. ( مثل علی دایی )    همه ی بازیکنان دنیا اراده ی علی دایی رو ستودند . دایی رو بازیکن کمی ندونین. رونالدو و رونالدینیو کیه ، هانری و توتی و کاناوارو کیه ، بالاک و شوچنگو و لمپارد و مسی کیه ؛ اینا بازیکنن ؟ فقط علی دایی . پشتکارشو ببین ! سال 2010 که خوبه اگه قوت داشته باشه تا سال 2014 تو ترکیب اصلیه . اگه دیدین تو جام جهانی نتونست انتظارات رو براورده کنه و به آب و آتیش نزد ؛ برای این بود که برای سال 2010 مصدوم نشه ! تازه اگه سالهای بعد بازم تو تیم باشه به ایجاد شغل کمک می کنه چون چند نفر قبل و بعد بازی باید برای او عصا و ویلچر بیارند ! اگه دیدین تیم ملی با وجود علی دایی نتیجه نگرفت دلایل مختلفی داره که من بهتون میگم ولی شما نباید به کسی بگین، باشه؟

     قبل از اولین بازی ، مکزیکی ها علی دایی رو تهدید کردن اگه گل بزنی و بازی رو ببرین ما دینامیت تو رختکن شما میترکونیم ! و همتون تشریف میبرید اون دنیا ! مکزیکی ها رو که میشناسین ، خطرناکن . نواده ی همون کابوی ها هستند . علی دایی هم بخاطر حفظ جون هم تیمیها گل نزد ! قبل از بازی دوم هم فیگو به دایی گفت تو بزن تو گوش من ولی بازی نکن ( خوب فیگو هم کم بازیکنی نیست ) بزار ما ببریم . این آخرین بازیهای منه . من که مثل تو اراده ندارم . بیا بزن تو گوش من ولی بازی نکن . علی دایی هم با معرفت . گفت باشه . زحمت تو گوش زدن فیگو هم کعبی کشید . و اما بازی سوم ؛ دایی گفت این گدا گشنه ها که از آفریقا با اسب و شتر اومدند ! ( وقتی هواپیما رو دیدند انقققققدر تعجب کردند ! ) پی یه لقمه نون . ما ببریمشون ؟

( بالاتر از رشادتها و جوانمردی علی دایی گفتم، بازم همون! )

     بالا خره اگه ما دو تا پهلوون جوانمرد داشته باشیم ، یکیش علی دایی و بعدیش آقای تختی !

همانطور که آقای دایی گفته سال 2010 جبران می کنه و اگه سال 2010 نشد سال های بعدی .

منم به نوه ام سفارش میکنم وقتی بزرگ شد بازیهای علی دایی رو ببینه .فکر میکنم اونموقع سال 3000 باشه و ایران با مالدیف بازی داشته باشه ! خوب سر پنالتی توپ رو که میتونه یه  نمه تکون بده !! فقط کافیه توپ به دروازه برسه!!!!

 

-------------------------------------------------

  گرفته شده است .3jokes.com جوک های این قسمت از سایت 

 

1- از زیدان پرسیدن چی شد که ماترزی رو اون جوری با سر زدی؟ میگه : فلان فلان شده به من گفت علی دایی !!

2- حالا دیگه اگه میخوای گیتار شماعی زاده رو ازش بگیر . اصلا انرژی هسته ای رو هم ازم بگیر. ولی دایی رو از تیم ملی نگیر .

3- قسمتی از وصیت نامه علی دایی : بعد از مردنم مرا در ورزشگاه آزادی به خاک بسپارید تا همیشه در زمین باشم .

4- سوال بینش کنکور امسال : چه کسی میتواند دایی رو تعویض کند ؟ 1- خداوند  2- رهبر 3- اراده ملت 4- هیچکدام

5- میگن علی دایی رو تو پلی استیشن هم نمیشه تعویض کرد !!

6- چمن ورزشگاه بازی ایران و مکزیک تا یک سال دیگر نیازی به کود ندارد چون علی دایی 90 دقیقه تو زمین ...

7- از علی دایی پرسیدن برای چی رفتی جام جهانی ؟ گفت : میخواستم بازی ها رو از نزدیک تماشا کنم !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  | 

 

فرض کنیم در درون همین ایران یه نفر هست که اسمش حبیبه . حبیبه نه . مرده ، حبیب . صداشم خیلی خوبه . این آقا حبیبه یه بچه داره به نام محمد که وقتی بیست سالش بود ، پدرش براش آهنگ تموم دنیای بابا رو می خونه .

     این آقا محمد تو همین بیست سالگی خیلی شیطون بود . یه روز که پدرش داشت تو خواب یه شعر می خوند که اینجوری شروع می شد : [ گر بخارد ... خوروپف... پشت من... خوروپف...] محمد میشنوه و می ره یه حالی به پدرش بده و پشتشو بخارونه . [ یادت نره   یادت نره  که من فقط تو رو دارم ] اشعاری بود که هنگام خاروندن پشت پدرش زمزمه می کرد. ناگهان وقتی داشت [ تو ] رو می گفت جو گیر شد و رفت چنگال بیاره و بهتر بخارونه که بد شانسی اورد و پاش گیر کرد به گلدون   مادربزرگ مادربزرگش  که مال دوران پریسیکوس ماکزیموس  بود ؛ شکست .  یکد فعه شهلا خانوم [خانوم آقا حبیب] اومد و داد و هوار کرد .

       در همین اثنا آقا حبیب بیدار شد و داد زد : بسه دیگه . این دل صاب مرده !چایی می خواد . شهلا چایی .

بعد رو کرد به محمد و گفت : [ هر کسی تو بچگی هاش دائم مثل تو شلوغه ، کوچولو یادت باشه نترسی لولو دروغه] حالا برو باسم دو تا تیخ بخر این ریشو بزنم " . محمد چون به یکی از خوانندگان غیر مجاز غربی به نام آمریکو علاقه منده میره تو اتاقش تا موهاشو مثل اون بکنه و همون موقع یه چیزهایی در مدح خودش بلغور می کنه: [میگم که این ماه است که از در اومد ، قامت زیباشو ببین در اومد ] .

      خلاصه ، سرتونو درد نیارم . میره بیرون تا تیغ بخره  که یکدفعه دختر همسایه رو می بینه ، دست و پاش شل میشه و میگه : تو مانکنی یا مدلی ؟  دختره جواب می ده : من؟ من ...[بخاطر مسائل سیاسی نمیشه گفت] هستم . تو کینی ؟ محمد میگه:[منم اون همسایه ی دیوار به دیوار] . دختره میگه خوب چیکار داری ؟ محمد که الساعه باید زنگ می زد صدوده  تا دست و پاشو پیدا کنه گفت : ساعت چنه ؟

دختره گفت : ساعت من گرونه ! و رفت .

 

       محمد در جا رفت و یه تیغ با دو تا تمبر گرفت و اومد خونه. تمبر ها رو داد به پدرش تا بره ریششو بزنه و تیغ رو گرفت بزنه پشت نامه بده به دختر همسایه . ( اینقدر هول شده بود نمی دونست تیغو پشت نامه نمی زنند ) .  یه کاغذ از وسط دفترش کند و با خطی که در سایه راگبی بازی می کردند ، این طوری شروع کرد :

  

به نام یکطا خالق عخش

 

             گلدونارو آب بدیم                                       سلام همسایه رو جواب بدیم

              نمک در نمکدان شوری ندارد                   دل من تاقت دوری ندارد.

 

 

         در همین موقع آقا حبیب از در میاد تو تا بگه این چیه دست من دادی که می بینه محمد مشغول نوشتن نامه است . ناگهان با صدای خوشی میگه :

 

[ اگر   نامه ای    می نویسی    سلام   مرا   هم  بنویس  ...   ]

          محمد تا میشنوه با حالت کشداری می گه : [ با با ]    ( تیریپ اصیل ایرانی ) .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  | 
 ۳ گرفته شده است . jokes.com و جو ک های این قسمت از سایت  Sms

 

1- به اشتیاق اولین دانه ی برف ؛ به تحمل آخرین برگ پاییز ؛ به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان شب قسم میخورم که سر کاری !!

 

2- جهان بیش از شش میلیارد جمعیت داره ؛ یکی نیست به من احمق بگه : چرا واسه تو مسیج میفرستم ؟!

3- چمن زیر پاتیم ؛ حالا یه وقت خر نشی بخوریمون !

 

4- شباهت ببر با مگس :

وقتی ببر رو میبینی خودتو خراب میکنی. همون جاست که مگس رو میبینی!

5- نگاهم با نگاهت کرد برخورد / خدا مرگم بده حالم بهم خورد .

6- سلام عزیزم ! پلیس یه جسد پیدا کرده شبیه میمونه ؛ وقتی شنیدم خیلی نگرانت شدم. اگه سالمی یه ایمیل بزن ما رو از این نگرانی در بیار !

7- زمستان دوباره میا د بهار دوباره تکرار میشود اما تو هیچوقت تکرار نمیشی چون خدا یک اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنه !

8- اگه می خوای قلبتو ... نگاه مهربونتو ... و دستای گرمتو ازم بگیر ... باشه ! بگیر . ولی تو رو به خدا این انرژی هسته ای رو از من نگیر !

9- خری گم کرده ام با بار کاشی / اس ام اس میدهم شاید تو باشی

10- سلام ؛ خوبی ؟ ببین یه خواهشی ازت دارم . میخوام اگه میشه یه دو سه روزی بیام خونه ی شما بمونم.این روزا انگار همه با من مشکل دارن. الان به یه دوست حقیقی نیاز دارم ... قربانت "عثامه بن لادن "

11- دیروز منتظرت بودم ؛ نیامدی ؛ امروز منتظرتم تا بیای ، واگر نیامدی ؛ فردا چشم به راحت خواهم نشست .... چه سخته یبوست !!

12- اول شلوارتو در میارم ؛ بعد میکشمت جلو ؛ بعد بوست میکنم ؛ بعد پوشکتو عوض میکنم !

13- و جدید ترین جمله عاشقانه :  انرژی هسته ای من تویی !

14- روی یه برگی نوشتم دوستت دارم . ولی تو مثل بز خوردیش !

15-اون تویی ... اونی که صورتم رو نوازش میکنه تویی ... اونی که شبا لپم رو قرمز میکنه تویی... اونی که صداش تا صبح تو گوشمه تویی ... پشه آخر یه روز می کشمت !!!

16- تو چقدر خوشگلی ... چقدر نازی ... باورم نمیشه اینقدر زیبایی تو وجود یه آدم جمع بشه ... تو دست هر چی خشگله از پشت بستی ... جیگرتو ... نفس ... عسل ... ناناز ... خوب ؛ بسه دیگه از جلوی آینه بیام کنار !!

17- به خدا حیفه توی این مملکت بمونی ؛ کسی قدر تو رو نمیدونه ؛ اگه بری هند اونجا تو رو میپرستن !!

 

-----------------------------------------------------------

 

جوک :

 

1- این هم از تاثیرات نامه احمدی نژاد به بوش :

جورج بوش بعد از مسلمان شدن به احمدی نژاد : حاج محمود انرژی هسته ای فدای سرت ؛ این صیغه که میگن ؛ چیه؟

2-  یه معتاد به دوستش میگه : شالی چند بار میری دشتشویی ؟ معتاده میگه : یدونه بهار یدونه تابشتون یه دونه پاییژ ؛ یه دونه ژمشتون. اون یکی معتاد میگه : بابا پش بگو اشهال داری دیگه .

3- جمیله با ادیسون ازدواج میکنه ؛ بچشون میشه رقص نور !!

4- قاضی : ( چرا دستت رو تو جیب این آقا کردی ؟) متهم : ( جناب قاضی ! خیال کردم جیب خودم هست .) قاضی :(پس چرا پول هاش رو برداشتی ؟) متهم :( یعنی می فرمایی اختیار جیب خودم هم ندارم ؟!)

5- یه روز یه اصفهانی با زن و پسرش میرن کنار رودخونه برای پیک نیک که برای نهارشون سه تا تخم مرغ میبرن !!!! یکدفعه پسرشونو آب میبره که پدره داد میزنه : خانوم بچه رو آب برد دو تا تخم مرغ بیشتر درست نکن !!!

6- از اصفهانیه میپرسن شیرین تر از عسل چی خوردی ؟ میگه ترشی مجانی !!

7- بچه اصفهانیه از باباش سوال میکنه : بابا چرا ما مثل مردم با کشتی سفر نمیکنیم ؟ باباش میگه : خفه شو شناتو بکن!!

8- دکتر نبض بیمار رو گرفت و گفت : نمیدونم مریض مرده یا ساعت من خوابیده ؟

9- یارو تلویزیون رو روشن میکنه : کانال یک : قرآن . کانال دو : قرآن . کانال سه : قرآن . کانال چهار : قرآن . کانال پنج : قرآن . کانال شش: قرآن . پا میشه تلویزیون رو میبوسه میذاره رو طاقچه !!

10- یه دختره هر روز دیر میرفت مدرسه . معلم ازش دلیلشو میپرسه. دختره میگه : خانم هر روز صبح که من میام مدرسه یه پسره تو راه هی دنبال من میاد . معلمه میگه : بهش کاری نداشته باش سرتو بنداز پایین و بیا . دختره میگه : خانم من که میام ؛ اون یواش یواش میاد !!!

11- یه مرده شغلش ساخت پنجره بود میره خواستگاری میگه ویندوز نصب میکنم!

12- شخصی میخواست بهلول رو مسخره کنه بهش گفت :

دیروز از دور تو را دیدم که نشسته ای ؛ فکر کردم الاغی است که در کوچه نشسته است!

بهلول فورا جواب داد : من هم که از دور تو را دیدم فکر کردم آدمی به طرف من می آید .

13- رضا زاده میخواد تو المپیک وزنه ی 1000 کیلویی بلند کنه . شب حضرت ابوالفضل زنگ میزنه میگه رو من حساب نکن !!

 

14- غضنفر با خدا قهر میکنه میخواد نامه بنویسه اول نامش مینویسه به نام بعضیا !

15- به غضنفر میگن یه حدیث از یکی از معصومین بگو . میگه : هبدربدورابودو دابودو . میپرسن این حدیث از کیه ؟ میگه حضرت علی اصغر !!

16- یه روز به غضنفر میگن :سلام

میگه : هان

میگن : سلام

میگه : آهان

17- غضنفر سوار آسانسور میشه؛ میبینه نوشته : ظرفیت 12 نفر . با خودش میگه : عجب بدبختیه ها! حالا 11 نفر دیگه از کجا بیارم ؟

18- غضنفر به دوستش میگه : اصغر ؛ قربون دستت؛ برو عقب ماشین ببین چراغ راهنما ی ماشین کار میکنه یا نه . اصغر میره عقب ماشین ؛ میگه : کار میکنه ؛ کار نمیکنه ؛ کار میکنه ؛ کار نمیکنه ... !!

19- غضنفر و زنش دعواشون شده بود ؛ با هم حرف نمیزدند . زن غضنفر وقتی شب میره بخوابه ؛ یهیاد داشت برای غضنفر میذاره که : منو فردا ساعت شش بیدار کن . صبح زنه ساعت 10 از خواب پا میشه ؛ میبینه غضنفر براش یه یادداشت گذاشته که : پاشو زنیکه خر ! ساعت شیشه !

20- غضنفر از ساختمون ده طبقه میفته پایین؛ همه جمع میشن دورش ؛ ازش میپرسن : آقا چی شده ؟ میگه : والله منم تازه رسیدم !

21- غضنفر میره کله پاچه فروشی؛ یارو بهش میگه : قربون چشم بذارم ؟ غضنفر میگه : نه آقا ! حداقل صبر کن من برم قایم بشم !

22- غضنفر کفترشو گم میکنه ؛ تو روزنامه آگهی میده : بیه بیه !

23- غضنفر میره مشهد حرم امام رضا رو میبینه ؛ میگه : امام رضا ! قربونت برم ! تو با این همه طلا چرا هشتم شدی!!

24- به غضنفر میگن با رضا جمله بساز ؛ میگه : من و حسن و حسین رفتیم پارک . میگن پس رضاش کو . میگه : آخه رضا کار داشت نیومد !

25- غضنفر میخواست به فلستینیا کمک کنه ؛ براشون سنگ پست میکنه !

26- غضنفر کیس کامپیوترشو میبره تعمیر گاه میگه آقا اینو برای من تعمیر کن . مرده میگه : چه مشکلی داره ؟ میگه : والا نمیدونم چرا چند روزیه جا لیوانیش بیرون نمیاد !!

27- غضنفر موبایل اسم مینویسه بعد میگه خدا کنه نوکیا در بیاد !

28- غضنفر عینکش رو دور دستش چرخوند و بعد به چشمش زد ؛ سرش گیج رفت . نزدیک بود بیفته .

29- غضنفر میره استادیوم . توی موج مکزیکی غرق میشه .

30- غضنفر میخواسته هواپیما دزدی کنه . میره به خلبانه میگه برو لندم یارو میگه نمیرم . غضنفر میگه خب برو دبی . یارو میگه نمیرم . غضنفر میگه بابا حداقل بده یه بوق بزنیم .

31- غضنفر میخواد به دختره تیکه بندازه میگه در قلب منی هرگز !

32- غضنفر و دوستش یه به تاکسی میگن : آقا 3 نفر تا تجریش چند میگیری؟ راننده میگه : شما که 2 نفر هستین ! غضنفر میگه : مگه خودت نمیخوای بیای ؟

33- یه ژاپنی بعد از 15 سال به یه مورچه یاد میده با چوب غذا بخوره بعد اون رو میاره تو میدون تا به مردم نشون بده . مردم هم دور تا دور میایستن تا نگاه کنند غضنفر داشته از اونجا رد میشده میبینه همه عقب وایستادن و یه مورچه هم اون وسط هست . میره با پا مورچه رو له میکنه میگه : آخه مورچه هم ترس داره ؟

34- غضنفر روز سه شنبه میگه : برای غافلگیر کردم اموات صلوات!

35- غضنفر میره بهشت . زیر پای مادر ها له میشه .

36- از غضنفر میپرسن : جسم شفاف چیه ؟ میگه : جسمی که از این ورش اون ورش دیده بشه . میگم : مثال بزن . میگه : نردبون !!

37- غضنفر رو میگیرن بهش میگن پدر سوخته چرا پشت ماشینت نوشتی امام با سالاد ؟ میگه از شما بهتره که مینویسین خدا با ماست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  | 

تمام نوشته های این قسمت، برگرفته از کتاب "سرزمین جاوید " اثر مرحوم "ذبیح الله منصوری " است.

که در چهار جلد به چاپ رسیده. به شما توصیه میکنم این کتاب رو بخونین.

-----------------------------------------------------------------------------

توانا بود هر که دانا بود *** به هر کار بستوه کانا بود!

این بیت اصلی است . یعنی همان بیتی که فردوسی در شاهنامه گفته ! سالیان دراز بعد از فردوسی،( بعد از اینکه زبان فارسی دچار تحول بسیاری شد )،عده ای فکر میکردند فردوسی برای اینکه نمیتوانست بیت هایش را کامل کند،کلماتی بی معنی به شعر هایش اضافه میکرد! برای همین تصمیم گرفتند که شعر هایش را درست کنند . " به هر کار بستوه کانا بود " یعنی " در هر کار نادان ناتوان است" که کاملا به مصرع اول ربط دارد ولی " ز دانش دل پیر برنا بود " اصلا با مصرع اول مرتبط نیست .

----------------------------------------------------------------------------

 "هومر و حافظ " بیست و دو قرن با هم تفاوت زمان دارند و هر دو ملامتی بودند . یعنی جزو آن دسته از اهل دل به شمار می آمدند که عقیده داشتند بعد از مرگ نباید اثری از آنها باقی بماند ، لذا نه هومر علاقه داشت اشعار خود را ضبط کنند و نه حافظ و اشعار هر دو بعد از مرگشان جمع آوری شد. " پادشاه مظفری" ( پادشاه جنوب ایران ) برای هر بیت از اشعار حافظ یک مثقال طلا میداد و لذا نباید حیرت کرد که چرا قسمتی از اشعار حافظ از دیگران است چون هر کس قدری طبع داشت ،غزل می سرود و تخلص حافظ را در پایان غزل می آورد و چندین مثقال طلا میگرفت ! " پی زیس ترات " هم دو اثر ایلیاد و ادیسه را جمع آوری کرد.

------------------------------------------------------------------------------

 "کلی توس " یکی از یونانیان بود و او مشرب فلسفی داشت. در ایران یک مکتب جدید فلسفی را که ماحصل آن در این چند کلمه است :( آدمی تا میتواند باید با خوشی زندگی کند و همین که وسایل خوشی از بین رفت ، خود کشی نماید.) این فلسفه چون برای اولین بار در تاریخ مطرح شده بود و بسیار عجیب بود بنابراین طرفدارانی از جوانان را دور خود جمع کرد و با خود کشی کردن بعضی از مریدان او ،اردشیر دراز دست فرمان دستگیری کلی توس را صادر کرد ولی او پنهان شد و به دنبال او مریدانش و این فلسفه به یک نهضت پنهانی تبدیل شد و چندی بعد کلی توس از ایران گریخت و طرفدارانش هم بعد از رفتن کلی توس سست شدند و نهضت فلسفی وی به کلی در ایران منتفی شد.

 

------------------------------------------------------------------------------

 شهر" پارسه" ( شهری که یونانیان آن را پرسپولیس و اعراب آن را تخت جمشید می نامند ) به دست زنی زیبا موسوم به " تاییس" به آتش کشیده شد. بعد از سوخته شدن شهر پارسه به دستور اسکندر، مردم به او لقب "گجستک" دادند ، یعنی ملعون و عقیده داشتند او جوان مرگ میشود و همچنین نسلی از او باقی نمی ماند که همینطور هم شد. یعنی وی در سی و سه سالگی بر اثر بیماری ذات الریه در 13 ژوئن 323 قبل از میلاد در قصر نبوکد نصر مرد و از او نسلی هم باقی نماند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  | 

مگه ما چمونه ؟ مگه ما چیمون کمه ؟ منظورم ما شهرستانی هست! رادیو و تلویزیون هم دیگه شورشو در اوردن. یعنی چی که شهرستانی ها رو انقدر مسخره میکنند. همیشه یه شهرستانی میاد تهران ، انگار رفته اهرام مصر! از تعجب شاخ درمیاره!! همین فرهنگ غلط صدا و سیما باعث تبعیض شده . بعضی از تهرانی ها ( گفتم بعضی ها) واقعا فکر میکنند چه خبره! انگار نه انگار که تهران هم یه شهر عادیه. فکر میکنند اونجا پاریسه! و شهر های دیگه یه دهات تو افغانستان!! من که اصلا از شهر تهران خوشم نمیاد . واقعا آلودگی و شلوغی و ترافیک بدم میا د که همه ی اینها تو تهران جمع هستند. منم برای جوابیه ی این همه تبعیض ؛ یه داستان کوتاه نوشتم درباره ی دو تا جوون تهرانی به نام های کامبیز و ارژنگ که از تهران به شمال میان.شما هم بخونین :

- سام علیک کامبیزی . پیکان جواتی گوجه ای رو حال میکنی!! بپر بریم دربند! راستی، نوار یساری یادت نره!!!

- اَه ، ارژنگ ؛ بابا دمت گرم. از کجا این جت رو اوردی ؟! ارژنگ ؛ میگم ؛ بیا بریم شمال.بریم جنگل . بریم دریا . بریم کلی حال کنیم .

- آخه ، آخه شمال هواش خوب نیست!!!! دریاش همه آبه !!!!!!!!!!تو جنگل هم بری انقدر درخت هست که خود جنگل معلوم نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-  بی خیال ارژنگ . می ریم یه حالی میکنیم . بریم؟؟

- خوب . بریم.

{ و رفتن و رفتن تا رسیدن به شمال }

- ارژنگ . راست میگفتی. اینجا هواش بده!! این مردم چه شکلی اینجا زندگی میکنند ؟؟!

- خب اینها عادت کردند . ولی من دیگه نمیتونم تو این هوا بمونم . دارم خفه میشم. نه دودی؛ نه ترافیکی!! بیا کامبیزی؛ یه پلاستیک آتیش بزنیم ؛ یه نفس راحت بکشیم!!

- ارژنگ بیا تو ماشین پلاستیکو آتیش بدیم . پنجره ها رو هم بالا میکشیم . هوای پاک!!!!بیرون نره!

- باشه کامبیزی ؛ ولی خودمونیم؛ تو خیلی مخت کار میکنه ! اگه من جای تو بودم یکراست میرفتم پتل پورت !!!!!!! ( پطرز بورگ )

- اِ ؛ مگه پتل پورت چه خبره ؟

- اونجا مغز هایی مثل تو رو جمع میکنند . کامبیزی؛ یه راست بریم اونجا؟؟!!

- بریم؛ بریم از دست این هوای آلوده راحت بشیم!! بریم . الهی این درختا قطع بشه ؛ ما بتونیم جنگل رو ببینیم !!! الهی این دریا خشک بشه! آخه ما که نمی تونیم شنا کنیم؛غرق میشیم. حداقل اگر خشک باشه و آب نباشه ؛ می تونیم شنا کنیم!!!! الهی ...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  | 

بندیست سخت به دست و پایم

نتوان آزاد شدن بگو چه کارم

صدبار به دل گفتم : ای دل

بیهوده مکوب پا روی گل

گر یار دگر تو را نخواهد

از زندگی او ، کوفت خواهد ؟

خواهم بروم به کوه و دریا

تا از سر برود عشق یارا

این دل نرم و چست و چابک

( به حالت نثر ) نمیدونم خوب بود ، نمیدونم بد بود. ( چه جلب )

ای وای قوایفم چه شد پس

افسوس که رفته اند از دست!

تقصیر این معشوق دم دراز است

!(   ( به حالت نفرین ) الهی مرگ بگیرد تو را ( مفعول : معشوق ) الهی بمیری

---------------------

کم گویم و گوزیده ( ببخشید گزیده ) گویم!

که زین پس جورابهای خویش تن را بشویم !( ربطی نداشت دیگه ، چه میشود کرد)

 

                (1) قوایف جمع مکسر قافیه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط مردونیوس  |