تبليغاتX
نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد
نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد
همه چیز ساخته و پرداخته ی ذهن آدمیزاد است
یه روز بابا نیوتون که از خواب بیدار شده بود ٬ چشماشو

 هی مالید با دست ٬ سه چهار تا خمیازه کشید!بعد

گفت:به به ... امروز روز خوبیه برای آزار دادم میلیارد ها

 نفر!!

بعد از پوشیدن شلوار و وصل کردن بندینک به طرف توالت

 رفت. بعد از ساعتی از اتاق اندیشه(همون توالت

 خودمون) بیرون آمد و صبحانه اش را کوفت کرد و رفت

بیرون تا یه چرخی بزنه.

داشت میرفت که از دور جعفر قلی و سبز علی رو دید.

وقتی به اونا رسید٬ جقوز ( مخفف جعفر قلی و سبز

 علی) گفتند: داش نیوت٬بیا بریم سیب بچینیم(که ای

کاش نمیگفتند). نیوتون هم گفت: باشه بریم.

 

راه افتادند و رفتند تا رسیدن به یک درخت سیب(بشکنه

 دست اون کسی که اون درخت رو اونجا کاشت).

داشتند فکر میکردند چطور برن رو کول هم تا سیب

بچینند که ناگهان یه سیب خودش افتاد پایین جلوی

 پاشون!

جقوز با هم پریدن تا بخورنش ولی نیوتون نذاشت. سیب

 رو گرفت تا بفهمه چرا این سیب خودش افتاد تا خورده

 بشه. کرم داخلش اومد بیرون و هی عجز و ناله کرد که

 این سیب فقط بخاطر تو افتاد! بگیر بخور. کاری به کار

 این کارا نداشته باش!(این جمله چقدر کار داشت!!) به

 گوش بابا نیوتون نرفت که نرفت.(باز دم اون کرمه گرم).

 

{ این جمله ی بالا نیاز به تفسیر دارد: وقتی میگویم "باز دم اون کرمه گرم"

منظور این نیست که دم و بازدم کرمی گرم باشد! یا دَم کرم انسان نما گرم

 است! یا دُم کَرَم ( نامی مردانه) گرم است! و یا ... .هر چیز دیگه ای که

 تصور میکنید اشتباه است و فقط منظور این بوده که " چه کرم باحالی بوده

 است" !! }

البته یه روایت مشهوری است که میگوید:نیوتون اینجوری

 به جقوز گفته که میخوام یه قانون کشف کنم٬بعد رفت

 یه گوشه نشست و سیب رو تنهایی خورد و به ریش

اون دوتا خندید! وبعد برای اینکه ضایع نشه همراه عمه

 اش یه چیزایی گفته که بر حسب اتفاق درست از آب

دراومده!!

ولی از حق نگذریم نیوتون خیلی ندید بدید بود! خب

قانون کشف کردی برو با عمه ات ازش استفاده کنین٬ به

 ما چه ربطی داره!!!!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 توسط محمد سفری |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر 1385 توسط محمد سفری |
درود و سلام فراوان بر شما دلبندان و نوباوگان طالب دانش! در ابتدا هفت هزار بیت!! از اشعار حضرت حافظ میخوانمتا هم تفالی!! بزنیم و هم جیگرتون حال بیاد!

(بعد از هفت هزار بیت) خب٬ میبینم که همه سر حال آمدین. بسیار خوب و حالا سخنان نغز آمیز و مبالغه آمیز سعدی جونم رو با هم زمزمه میکنیم . همه زمزمه کنین .ببینین چه زیباست! (زمزمه تموم شد)

و بعد از خواندن اشعار تنی چند از شاعران (به ترتیب سن :( فردوسی٬ مولوی٬ اسعد گرگانی٬ خسرو قبادیان٬ شیخ بهایی٬ مولانا٬ خاقانی٬ عطار نیشابوری٬ نظامی ٬جامی٬ وجدیدترها : سهراب سپهری ٬ معینی کرمانشاهی٬ قیصر امین پور٬ دامغانی٬ سلمان هراتی و ... )

شروع میکنه به درس دادن.( این دبیر دهنش کف نمیکنه؟ )

به نام خداوند لوح و قلم ..... زییییییینگ ...... حکایت همچنان باقیست !!!!! 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر 1385 توسط محمد سفری |
کاریکلماتور :

۱- جسارت را از شوخی گنجشک با سیم برق آموختم!

۲- لامپ دلم از نوسان عشقت سوخت!

۳-از گمرک حنجره اش جملات بدون ویزا خارج میشدند!

۴- در جاده ی گوشش نوشته شده بود:(ورود نصیحت ممنوع)

۵-مهر از سرزمین دلها تبعید شد!

۶- از بس خلاف کرد به خلافت رسید!

۷- رفتم سیگار آزادی بخرم.گفتند طعم تیر بهتر است!

۸- چون صابون نداشت نتوانست دست از گناه بشوید!

۹- در یک صبح طولانی حواسش به کنار خیابان پرت شد!

۱۰- آنقدر خوابش سنگین بودکه تختش شکست!

۱۱- در کنفرانس سکوت لذت سخنرانی داشت!

۱۲-دوستانم نخستین تر از انسانهای نخستند!!!!

۱۳- در باغ وحش به یک چهره ی آشنا برخورد کرد!!

۱۴- در بانک نگاه سلامی به حسابش واریز کردم اما وصول نکرد!

۱۵- از بیکاری تصمیم گرفتم جدول کنار خیابان را حل کنم!

۱۶- ای کاش میشد چین و چروکهای صورت را با اتو صاف کرد!!

۱۷- عقلش را به مدت ۲ سال اجاره داد!!!!!

۱۸-قصری در کنج دیوار خود نمایی میکرد و سلطان عنکبوت در حرمسرای خود سه زن داشت: مگس خاتون. پشه السلطنه و بید الدوله!!

۱۸-کسی که هم دهن دیگران را سرویس میکند و هم پول میگیرد.دندانپزشک است!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آذر 1385 توسط محمد سفری |
Blog Skin