شاید روزشمار زندگی ام برای کسی جالب باشد، شاید هم جالب نباشد، به نظر خودم که جالب نیست. پس بهتر است نگویم. هنوز اتفاقات مهمی هم در زندگی ام نیوفتاده. این کار را محول می کنم به وقتی که پنجاه سالم شد! همینجا می نشینم و به صفحه ی مانیتور خیره می شوم تا اتفاق مهمی بیوفتد، من دست بر نمی دارم! چه زندگی عجیب و غریبی دارم. چه افکار مزخرف و موهومی. چه روزگار ملالت باری. همه ی اینها دست به دست هم دادند و وجود خودخواه و نچسب منو به وجود اوردن. دیگه خسته شدم. تمام آروزها با مرگ پایان می پذیرد، برای رسیدن به آرزوها باید تلاش کرد و سختی کشید. پس اگر بمیرم دیگر تلاش لازم نیست. خیالم هم راحت است که عقب نیوفتاده ام! هنوز حرف ها دارم. بگذار بگویم. ذهنم را نَبُر. التماس می کنم ذهنم را نَبُر...