تبليغاتX
نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد
نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد
دیگه زدم به سیم آخر ...

بندیست سخت به دست و پایم

نتوان آزاد شدن بگو چه کارم

صدبار به دل گفتم : ای دل

بیهوده مکوب پا روی گل

گر یار دگر تو را نخواهد

از زندگی او ، کوفت خواهد ؟

خواهم بروم به کوه و دریا

تا از سر برود عشق یارا

این دل نرم و چست و چابک

( به حالت نثر ) نمیدونم خوب بود ، نمیدونم بد بود. ( چه جلب )

ای وای قوایفم چه شد پس

افسوس که رفته اند از دست!

تقصیر این معشوق دم دراز است

!(   ( به حالت نفرین ) الهی مرگ بگیرد تو را ( مفعول : معشوق ) الهی بمیری

---------------------

کم گویم و گوزیده ( ببخشید گزیده ) گویم!

که زین پس جورابهای خویش تن را بشویم !( ربطی نداشت دیگه ، چه میشود کرد)

 

                (1) قوایف جمع مکسر قافیه است

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم شهریور 1385 توسط محمد سفری |
Blog Skin