تبليغاتX
نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد
نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد
دیگه زدم به سیم آخر ...

راستش من قرا نبود این وبلاگ رو آپ کنم، ولی وقتی با لطف دوستان مواجهه شدم، به خودم گفتم واقعا حیفه که بخوام کنار بکشم و کوتاه بیام.

واسه همین تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ رو راه اندازی کنم ولی با سوزن طنز تیزتری و از رک گویی بسیار اجتناب کنم.

برای اولین پست بعد از تولد دوباره ی  وبلاگ، یه خبر مهم دارم و حرکتی در پیش که نیازمند یاری شما هستم، پس با دقت شرح اعلامیه رو بخونین!

 --------------------------------------------------------------------------

سلام به همه ی دوستان، ما تصمیم گرفتیم که ستادی رو تشکیل بدیم و بسیج بشیم که پول جمع کنیم و برای پسر یکی از هم محله ایمان (که کدخدا هم هست) یک عروسی آبرومندانه برگزار کنیم. بیچاره ها تهی دستند. دستشون به شکمشون نمی رسه چه برسه به دهنشون! شما که ندیدید مراسمشون با چه افتضاحی انجام شد. نبودین که میوه ها رو ببینین! همه سیب ها خراب و پوسیده و همه خیارها کپک زده! فکر کنم چون این هم محلیمون این چیزا رو می خوره، انقدر زشت شده! (البته باید یادآوری کنم که سر کوچه ی این هم محلیمون گوجه کیلویی هزار تومن است!! و در کل همه چیز ارزون است ولی این بیچاره ها حتی نتونستند از اون میوه ها بخرن!) باور کنید، اولین بار بعد از اینکه تو این محله به منصب کدخدایی رسید! (البته هیچ یک از ما نمی دونیم چطور شد که این آقا کدخدا شد، فقط یادمه قبل از انتخاب شدنش می گفت به همه اهالی محله کار و پول می دم ولی وقتی کدخدا شد، همونقدر کار و پول که داشتیم رو ازمون گرفت)

داشتم تعریف می کرد، اولین بار بعد از اینکه تو محله به منصب کدخدایی رسید، به یک شام دعوتش کردند که رو سفره برنج و گوشت بود، وی انقدر هیجان زده شد که یه جیغ کوتاه کشید و غش کرد! آخه قبلا از این چیزا ندیده بود و حالا ذوق زده شد! مراسم عروسی هم که اینطور. فلک زده ها انقدر پول نداشتن که یه دست ظرف و چاقو عاریه بگیرند تا عروسی آبرومندانه تشکیل بشه. داماد رو ندیدین که. دل همه کباب شده بود. زانوی شلوارش وصله زده بود. پدر داماد رو نگو که حتی نتونست قبل از عروسی سلمونی بره ، حتی حموم هم نرفته بود!

پدر عروس بیچاره مجبور شد همه ی هزینه ها رو تقبل کنه. عروسی هم که رسمه پدر داماد بگیره، تو خونه ی پدر عروس برگزار شد. آخه خونه ی خود  کدخدا ، آب و برگ و گاز بخاطر بدهی قطع بود. (البته کدخدا اصلا تو خونشون تلفن ندارند چون تلفن از نظر آنها جزو تجملات محسوب می شود!)

باری، این مستمندان را باید کمک کرد. این مستمندان که حتی حلقه ی ازدواجشون از جنس حلب بود! بیچاره داماد، بعد از اتمام عروسی ، مجبور بود بره محله بساط سیگار فروشی رو راه بیاندازه. کدخدا هم که لباساشو تو مغازه ی تاناکورا خریده بود.

آه، روزگار بی رحم. واقها این انصاف است که ما در خانه بنشینیم ولی کدخدا کارتن خوابی کند؟ من زنده باشم ولی پسر کدخدا با این خفت و خواری به خانه ی بخت برود؟ البته خانه ای که ندارند.چون هر چه دنبال وام بود که اجاره خانه بدهد ، تلاشش به جایی نرسید، چون همه جا حداقل یک ضامن معتبر می خواستند و او ضامنی هم نداشت. آخه هیچ کس به پدرش هم یک سر سوزن اعتماد نداشت!

-------------------------------------------------------------

می بینید دوستان بعضی ها چطور زندگی می کنن؟ پس ما باید این ستاد را تشکیل و گسترش بدیم تا آبروی محلمون رو حفظ کنیم. لطفا در حد وسع خودتون برای پیشرفت محلمون قدو بردارید ... خواهشا!  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط محمد سفری |
Blog Skin