<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های کسی که وجود خارجی ندارد</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/</link>
<description>دیگه زدم به سیم آخر ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 07:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حکایت یک</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>
در مجلسی، جمعی از یاران گرمابه و گلستان دهی حضور داشتند و بر سر آب باریکه ای برای دهقانان بحث و تبادل نظر می کردند. کسی که شاهراه آب از مزرعه ی او می گذشت گفت: (رساندن آب به مزارع دهقانان وظیفه ی ماست و ما خدمت گزاریم لیکن باید آن را هدفمند کنیم تا قطره آبی هدر نرود.) دیگری که او هم کانالی کبیر از شاهراه آب به مزرعه ی خود زده بود گفت: (آری، حرف حق همین است. نباید بگذاریم آب برود مال خودش. باید محافظتش کنیم.) شخص دیگری که کلی به مدرک دانشگاه فرنگستانش می نازید و پزش را به همه می داد و با کاغذش آب می خورد(!) فرمایش کرد: (woter . ok  مایع حیاط است. حدر نرود.) &lt;br /&gt;و هی گفتند و هی شنیدند و هی خوردند و هی تصمیم گرفتند و هی دور همی تصویب کردند و می خواستند بروند که کسی که فکر می کرد سرش بی کلاه مانده و تنگه ی آبی که از شاهراه به مزرعه ی او می رسید پر پیمون نیست، به پا خاست و ناگهان نعره کشید: (این چه وضعش است. اینجا شایسته سالاری نیست. حق الناس را رعایت کنید) رندی در آن میان فغان برآورد: (خاموش بمان ای بی خرد، برو شکر خدای به جای آور که اینجا شایسته سالاری نیست که اگر اینچنین بود تو در این جایگاه نبودی!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه  اخلاقی: وقتی الکی ادعای داشتن مدرک تحصیلی معتبر می کنید سعی کنید کمتر حرف بزنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--------------------------&lt;br /&gt;اتیکت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#00ff00&quot;&gt;دست به دست هم دهیم به مهر / میهن خویس را کنیم آزاد&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;----------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://mamadsafari.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;وبلاگ دیگرم که طنز اجتماعی است با مطلبی با عنوان 77%&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#00ff00&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;



</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 07:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایرج میرزا</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description> شهرداری مشهد در جواب جمعی از طنز پردازان در مورد اعتراض به عوض کردن نام بلوار ایرج میرزا به جلال آل احمد و از آن بدتر توضیحات نامربوط و زشتی که به ایرج میرزا نسبت داده اند، اینطور پاسخ داد:&lt;br /&gt;(ایرج میرزا منفور است و تغیر نام بلوار نیاز و خواسته ی آحاد مردم از مجموعه ی شهرداری بوده و این نهاد در راه صیانت از درخواست های شهروندان و با رعایت اصل پاسخگویی به آن مبادرت کرده اند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون بعد از گذشت چند هفته از تغیر نام بلوار ایرج میرزا به جلال آل احمد، اثرات مثبت و مفید آن یکی یکی آشکار می شود. آنطور که من شنیدم جوانان دختر و پسر مشهدی قبلا وقتی از این بلوار رد می شدند و نام ایرج میرزا را می دیدند، کارهای بی تربیتیشون بالا می زد و دست به کارهای بد بد می زدند که شکر خدا با برداشتن نام ایرج میرزا از روی بلوار، دیگر اغفال نمی شوند و همگی بچه های خوب و سر به راهی شده اند. همچنین با برداشتن نام ایرج میرزا از روی بلوار دیگر هیچ شهروند مشهدی تحریک نمی شود و نمی خواهد کارهای پرخطر انجام دهد. از دیگر جنبه های مثبت این تغیر نام این است که تمام زنان و مردان بدکاره در مشهد توبه کردند و همگی دچار استحاله شدند. همچنین از دیگر اثرات این کار این بود که تمام خانه های فساد در مشهد تعطیل شدند و نه تنها فساد در مشهد کم شده بلکه آمار جرم و جنایت و استعمال مواد مخدر به طرز چشم گیری کاهش یافته. شهرداری مشهد با این کار هوشمندانه و ظریف بدون خرج کردن حتی یک ریال، مشهد را به یک بهشت جاویدان تبدیل کرده. گفته می شود که اکنون در مشهد نیاز به هیچ پلیس و گشت ارشادی نیست زیرا همه چیز به بهترین وجه خودش است. تنها نام ایرج میرزا بر روی بلوار موجب فساد در شهر می شد که شکر خدا آن هم برداشته شد.&lt;br /&gt;در همین رابطه افراد من، گزارشی از سطح شهر مشهد تهیه کرده اند که نظر شما را به آن جلب می کنم. (سوالی که از تمام افراد مصاحبه شونده پرسیدیم این بود: سلام، خسته نباشید. نظر شما راجع به تغیر نام بلوار ایرج میرزا به جلال آل احمد چیست و آیا به نظر شما این کار درست بوده؟)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک آقای مسن: بله آقا. خیلی خوب بوده. همین پسر من، قبلنا تا ساعت دو شب با دوستاش ول ولی می کرد و من مطمئنم همش تقصیر ایرج میرزا بود ولی الان ساعت 9 شب میاد خونه. آقا خیلی خوب شده. من همینجا از شهرداری شهید پرور مشهد تشکر و قدردانی می کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک خانم خانه دار: بله آقا معلومه که خیلی خیلی خوب شده. همین شوهر من، از وقتی برای رفتن به اداره اش از مسیر بلوار ایرج میرزا می رفت می خواست بره زن دوم بگیره و سر من هوو بیاره ولی الان از وقتی اسم بلوار ایرج میرزا عوض شده دیگه سر براه شده و نمی خواد زن دوم بگیره و سر من هوو بیاره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مرد جوان: واقعا نمی دونم چطوری از شهرداری مشهد تشکر کنم. باور کنین آقا همین ایرج میرزا منفور نامزد منو اغفال کرده بود طوریکه نامزدم می خواست از من طلاق بگیره و بره زن یکی دیگه بشه ولی با این کار، یعنی تغیر نام بلوار، از خر شیطون پایین اومده و برگشته سر خونه و زندگیش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راننده تاکسی خط بلوار ایرج میرزا: بسم الله الرحمن الرحیم. فلان بهمانی هستم. ده ساله که در این خط مشغول رانندگی هستم. باید به عرضتان برسانم وقتی نام این بلوار ایرج میرزا بود تمام راننده ها انحرافات و مشکلات اخلاقی داشتند و همیشه هم کرایه زیاد می گرفتند و حتی دربست هم سوار می کردند، ولی اکنون تمام این عادات بد از بین رفته است و همگی خوشحال و خرم هستیم. در کنار اینها این موضوع هم اضافه کنم که راننده ها قبل از تغیر نام این بلوار، حواسشان پرت می شد و مدام در چاله و چوله می افتادند و ماشینشان خراب می شد ولی با لطف شهرداری مشهد که نام این بلوار را عوض کرد دیگر راننده ها حواسشان به رانندگی است و در چاله ها نمی افتند. به نظر ما رانندگان این خط، دیگر لازم نیست شهرداری مشهد هزینه بکند و بخواهد چاله ها را مرتفع کند چون دیگر ما با چاله ها مشکلی نداریم و همین که نام این بلوار عوض شد از سرمان هم زیاد است. به خدا قبلا عارمان می آمد بگوییم در این خط کار می کنیم! با تشکر از برنامه ی خوب شما!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مادر: از نظر من خیلی خوب شده که این کارو کردن. کاشکی زودتر مسئولان به فکر بودند و این کارو می کردن. پسر ابتدایی من مدرسه اش تو همین خیابونه. تا وقتی اسم این خیابون ایرج میرزا بود و بچم از این خیابون رد می شد، بی ادب و بی تربیت شده بود. منم وقتی وضعیت رو اینجور دیدم مجبورش می کردم که از خیابون بغلی بره مدرسه ولی تا کی می خواست انقدر راهشو دور کنه؟ یک بار هم مادر های تمام بچه های مدرسه جمع شدیم و از شهرداری خواستیم تو این خیابون چند تا پل هوایی بزنن چون عموما راننده هایی که از این خیابون رد می شدند مست بودن و حالیشون نبود چطوری رانندگی می کنن ولی حالا همشون خوب شدن و به نظر ما هم دیگه پل هوایی مهم نیست. تازه تو مدرسه هم به بچم درس های مبتذل می دادند ولی الان از وقتی که اسم این خیابون عوض کردن بچم شده یه پاچه آقا. مگه نه پسرم؟ (در این زمان پسر دست راستش که تا مچ درون دماغش بود به زحمت بیرون می آورد و بجایش زبانش را تا انتها از دهانش بیرون می آورد!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک پسر جوان: صد در صد، صد در صد. من خودم یه آدم خلافکار بودم که فقط دنبال ناموس مردم بودم و همیشه کارم شرارت بود که همه اش زیر سر همین اسم ایرج میرزا که روی بلوار بود، بود! ولی از وقتی که اسم بلوار عوض شد من کلا استحاله شدم و دست از کارام برداشتم. در عرض همین دو هفته همه کارای بدمو ترک کردم و مثل یه مرد رفتم سر کار، با یک دختر خانم خوب ازدواج کردم و الان هم دو تا بچه دارم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک پیرزن: مادر جون خدا به شهرداری عمر بده. من هر وقت با نوه ام از این خیابون رد می شدیم باید با دستام جلوی چشای نوه ام رو می گرفتم که اسم ایرج میرزا رو نبینه تا بزرگ شد راه خلاف بره. الان خیلی راحت شدم چون دیگه نیاز به سانسور دستی نیست! تازه اون قدیم ها کجا این خیابون اینجوری بود. انقدر شلوغ. انقدر کثیف. از وقتی اسم این خیابون ایرج میرزا شده انقدر اینجا شلوغ و پر سر و صدا شده که نگو ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک جوان در آستانه ی ازدواج: واقعا به نظرم بهترین کار بعد از ساختن حرم امام رضا در طول عمر مشهد که در اینجا اتفاق افتاد همین عوض کردن این نام بود. واقعا آزارمان می داد و من از همینجا از شهرداری مشهد تشکر می کنم. خواهشی دیگر که از شهرداری محترم مشهد دارم این است که به جوونا دو میلیون وام بدن که ازدواج کنن. به خدا ثوابش از عوض کردن نام بلوار ایرج میرزا کمتر نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; یک فاحشه: من با تمام وجود از شهرداری مشهد تشکر می کنم. انگار دوباره متولد شدم. انگار دوباره بدنیا اومدم! الان کاملا پاک و طیب شدم. من تا حدی تو لجن زندگی می کردم و در کثافت دست و پا می زدم که حتی آهنگای خواننده ی مطرود و ملحدی مثل م.نامجو.م گوش می کردم. الان کاملا از رفتار گذشته ام پشیمونم و از شهرداری مشهد تشکر می کنم که طعم زندگی جدیدی به من چشوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها قسمتی از گزارشات گزارشگران من بود، می بینید همانطور که شهرداری مشهد گفت تا چه حد ایرج میرزا در میان شهروندان مشهد منفور است. گفته می شود قرار است یک سال به تمام کارمندان مبارزه با مفاسد اجتماعی مرخصی داده بشود چون کارشان بسیار کم شده است. گشت ارشاد هم که دیگر راحت شده است. حتی گفته می شود قرار است برای تمام ماموران اعم از راهنمایی و رانندگی، نیروی انتظامی، ناجا و ... وظایف دیگری تعریف شود. به هر حال یک شاعر با ادبیات پرونوگرافی (مستهجن) بهتر از این نمی شود! &lt;br /&gt;...........&lt;br /&gt;&lt;u&gt;&lt;strong&gt;ایرج جان، به کار این بی خردان التفاتی نیست، همیشه در ذهن ها جاودان می مانی. &lt;/strong&gt;&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتیکت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دعوت نوری المالکی نخست وزیر عراق، جمعی از عوامل سریال تلویزیونی یوسف پیامبر جمعه آینده راهی بغداد خواهند شد. (ایران اکونومیست)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما دلیل اصلی این دعوت چه بوده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-	بعد از سفر موفق و مثبت جومونگ به ایران، می خواهند بگویند هیچ چیز از ایران کم ندارند.&lt;br /&gt;2-	خبر ندارم آیا نوری المالکی پست بالاتری در عراق می خواهد که از تجربیات ایرانیان استفاده می کند؟!&lt;br /&gt;3-	نوری المالکی می خواهد مطمئن بشود آیا واقعا یوسف می تواند پیران را جوان کند؟&lt;br /&gt;4-	می خواهد نویسنده و کارگردان را خفه کند که انقدر در تاریخ تحریف کرده اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: &lt;a href=&quot;http://mamadsafari.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;وبلاگ جدیدم&quot;&gt;وبلاگ جدیدم که آن هم طنز است.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اغت شاش گر!</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>
استاندار تهران گفت: مالکان خودروهایی که در اغتشاشات اخیر با سوء استفاده از فضا و بوق زدن های ممتد و ایجاد راهبندان های غیر اصولی مردم را اذیت کرده اند، احضار می شوند و مورد سوال قرار می گیرند. (سایت خبری آفتاب)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پی انتشار این خبر، افراد نفوذی من در محل حاضر شدند تا از سوالات استاندار تهران و جواب های محکومین گزارشی تهیه کنند. بدون هیچ حرف اضافی نظر شما را به این گزارش جلب می کنم.&lt;br /&gt;سوال استاندار تهران(!): واسه چی بوق می زدین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوابها:&lt;br /&gt;یک جواتی: جناب مخلصیم، راستش این رفیقم اکبر پلنگی رو دیدم، یه بوق زدیم به نشون سلام علیک. یه آقایی کن بزار بریم. به جون شما با این قمه ای که تو ماشینم پیدا شد فقط میوه پوست می کنم! هیچ کار دیگه ای باهاش نمی کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک راننده تاکسی: آقا به خدا دیدم مسافر کنار جاده وایساده می خواستم یه کار خیر کرده باشم! به خدا نمی خواستم دربست سوارش کنم. به جون بچم اگه می گفت دربست من سوارش نمی کردم. آقا به جون خودم من مسافرو این ایستگاه سوار می کنم و اون ایستگاه پیاده می کنم. دربستی چیه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مرد متاهل: آقای استاندار، من در ماشین به انتظار خانمم نشسته بودم. مجلس عروسی داشت دیر می شد. بوق زدم که او را به خود بیاورم به معنای اینکه عجله کن. باور کنید قصد مردم آزاری نداشتم. ما همیشه در عروسی میانه های شام می رسیم و این موجب مکدر شدن اعصاب بنده می گردد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک پسر جوان: آقا تو رو خدا منو آزادم کنین. من فقط دیدم یه خانوم جوون که انگاری خسته بود اونجا ایستاده بود. گفتم برسونمش. آقا من اصلا سوارش نکردم که. آقا تورو خدا، من آبرو دارم! فک و فامیل بفهمن حرف در میارن می گن فلانی مشکل منکراتی داره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک معتاد: (به آرام ترین شکل ممکن بخوانید) &lt;br /&gt;ژناب (جناب)، من دارم عرق ژبینم (جبینم) رو می خورم! این برادرا هم تو ماژینو (ماشینو) گشتن. هیچی پیدا نکردن به ژون ژما (جون شما). دریغ از یه نخود. راشتش تو ترافیک خوابم برد، شرم (سرم) افتاد رو بوق!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک زن: (برای اینکه اعتدال رعایت شود، به تندترین شکل ممکن بخوانید!)&lt;br /&gt;می دونین آقای استاندار، داشتم از سر کارم می اومدم. خسته بودم. نالون بودم. باید می رفتم خونه غذا درست می کردم. الانا بچم از مدرسه میومد. شوهرم از سر کار می یومد. هر دوشون خسته بودن. ناهار می خواستن. پسرم دوم ابتداییه... اِ ... ببخشید، از موضوع پرت شدم! سر کوچه ی خودمون بودم. می خواستم بپیچم. این کوچمون آسفالتش خرابه. چاله داره. البته دو سال پیش آسفالت کردن ها ... اِ ... ببخشید بازم. می خواستم راهنما بزنم برم تو کوچه. بوق رو با راهنما اشتباه گرفتم! هه هه هه! البته من رانندگیم خوبه ها. یه سال پیش که می خواستم گواهینامه بگیرم، همون دفعه اول آیین نامه رو قبول شدم، بعد رفتم امتحان شهر ... !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مرد مسن: این پسره ی پدر سوخته ی من (!) وقتی ماشین رو میگیره معلوم نیست کجا میره و چیکارا که نمی کنه. هر دفعه میاد باک ماشین رو تا آخرین قطره خالی می کنه. معمولا هم یه گوشه ی ماشین رو یه جا می سابونه!&lt;br /&gt;حالا اگه بوق زیاد زده اشکال نداره. بوق که تموم نمیشه. من ازش گذشتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک غافل: آقا من سهامدار تیم پرطرفدار ایرسوت نوشهر هستم! ایرسوت تو لیگ دست دوم مازندران(!) تیم آفتوبه و لگن سازی جوانان مازندران رو شکست داده بود. منم خوشحال شده بودم. اومدم بیرون خواستم خوشحالیمو بروز بدم. متوجه نشدم که اونجا بوق زدن ممنوعه. حالا اگه می خواین جریمه کنین زودتر جریمه کنین چون من باید برم. عجله دارم. با یک بازیکن برزیلی در حال مذاکره برای بستن قرار داد هستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتیکت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک شرکت هواپیمایی ژاپنی به مسافران توصیه کرد قبل از سوار شدن به هواپیما به دستشویی بروند و مثانه خود را تخلیه کنند. (ایران اکونومیست)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توجه*توجه&lt;br /&gt;دلایل سقوط توپولف ها کشف شد! این سقوط نه به خاطر نقص فنی بود (هواپیماهای ساخت برادر روسیه که به هیچ وجه مشکل دار نمی شه!) نه به خاطر غفلت مرحوم خلبان (دیواری کوتاه تر از دیوار اموات –خدا بیامرزدشان- پیدا نکردید؟) نه به خاطر بوجود آمدن حالت بد جوی و نه هر حالت دیگری که فکرش را بکنید بوجود می آمد بلکه تمام اینها زیر سر مثانه های مسافران –خدا بیامرز- بود. آنها قبل از سوار شدن به هواپیما تا می توانستند غذاهای سنگینی مثل آبگوشت خوردند و هر کدام از مسافران هم بخواهند نیم کیلو ]....[  خودتان تصور کنید دیگر! هواپیمای توپولف هست، واگن باربری نیست که! سنگین شد سقوط کرد! پس دلیل سقوط همین بود و لاغیر.&lt;br /&gt;پس نبینم دیگر کسی بگوید هواپیماهای توپولف نقض فنی داشتند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 10:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی علی آبادی جد تاریخی ما می شود!</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;این علی آبادی هم بدجوری رو دست دولت باد کرده ها!&lt;br /&gt;هر دفعه مجله یا روزنامه ای را ورق می زنم خبر از تحویل پست جدیدی به مهندس علی آبادی می بینم. قطعا بعد از عملکرد موفقش در تربیت بدنی همه می خواهند او را جذب کنند و بالای سرشان بگذارند ولی او زبل خان نیست که همه جا باشد(!) پس مجبور است یک جا باشد. (البته ایران پر از زبل خان هایی هستند که هم اینجا، هم آنجا و هم در همه جا حضور دارند و همه را مستحفیض برکات خود می کنند!) (در پست بعدی به این موضوع می پردازیم!) یک روز می بینیم این آقا را می خواهند وزیر نیرو کنند. یک روز مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران. یک روز هم رئیس سازمان میراث فرهنگی. حال می خواهم به تبعات ورود جناب مهندس به تاریخ ایران بپردازم.&lt;br /&gt;----------------------------&lt;br /&gt;بعد از عملکرد موفق جناب مهندس در وزارت تربیت بدنی حالا نوبت سازمان میراث فرهنگی است تا بار دیگر شاهد مدیریت عالی او باشیم. مهندس با اعتماد بنفس بالای خود گفته همانطور که در وزارت تربیت بدنی موفق بودم در اینجا هم موفق خواهم بود! درست است که به علت وجود دست هایی به ناحق به وزارت نیرو نرسید ولی در تاریخ آنچنان می خواهد هنر نمایی کند که جزئی از تاریخ شود و نامش برای همیشه در تاریخ جاودان شود. وی در برنامه های پیش بینی شده ی خود برای سازمان میراث فرهنگی – که البته همه  افراد قبل از رسیدن به منصبی نقشه ها می کشند! – گفته که قرار است تخت جمشید 2 و 3 را در تهران و یکی از شهر های شمالی بسازد. همچنین برای اعتلای فرهنگ کهن ایرانی قرار است آرامگاه دیگری مانند پاسارگارد بسازد و آن را برای خودش در نظر گرفته! همچنین از دیگر برنامه های وی نوشتن و تنظیم منشور قانون دیگری است که قرار است آن را با فلز مس بنویسند و قاب بگیرند و به دیوار دفتر آن عزیز آویزان کنند!&lt;br /&gt;--------------------------&lt;br /&gt;و حالا نظرتان را به گزارش شبکه ی خبری  DNA TV   (دروغگویان نامرد آسیایی!) جلب می کنم: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنیده ها حاکی از آن است که پس از اینکه مهندس به خود نام (جد تاریخ) را داده جناب کوروش کبیر از آرامگاهش درآمده و به این تصمیم ناجوانمردانه ی وی اعتراض کرد ولی از آنجایی که مهندس به هیچ وجه این صحبت ها را برنمی تافت و خود را به حق می دانست مسابقه ای مطرح کرد و این مسابقه به (رقابت کوروش کبیر و مهندس) مشهور شد.&lt;br /&gt;آیتم های این مسابقه ی 3 گانه عبارت بودند از :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-	حمل چمدان 100 کیلویی و طی کردن مسافت بیست متر.&lt;br /&gt;2-	ده بار غلطاندن لاستیک ماشین پراید!&lt;br /&gt;3-	بلند کردن گوی 160 کیلویی و گذاشتن آن در جایگاه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در روز مسابقه مهندس با لباس ورزشی که عبارت بود از یک گرمکن و یک شورت و کفش ورزشی حضور یافت و از آنجایی که چندین و چند سال با جدیت ورزش  کرده بود توانست در این مسابقه (البته به لطف داوران!) پیروز شود و لقب (جد تاریخی) را هم از آن خود کند!&lt;br /&gt;صمیمانه و شدیدانه به ایشان تبریکات مفصل خود را عرضه می داریم!&lt;br /&gt;----------------------------&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;حالا چرا سازمان میراث فرهنگی؟؟! خب حداقل سازمانی انتخاب کنن که بعد از چند سال خرابی هایش قابل جبران باشه! تربیت بدنی رو ببینین عبرت بگیرین! به هر حال یه روز ی درست میشه و مردم این چند سال از یادشون میره. با تاریخمون از این بازی ها نکنین لطفا!&lt;br /&gt;----------------------------&lt;br /&gt;اتیکت :&lt;br /&gt;می ترسم همانقدر که رئیس جمهور محبوب روی برادر چاوز تاثیر می گذارد، همانقدر هم برادر چاوز روی رئیس جمهور محبوب تاثیر بگذارد!&lt;br /&gt;ریاست جمهوری مادام العمر! فکرشو بکن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 09:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصلی به نام شکم!</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گویند یکی از مهمترین اعضای بدن – و چه بسا مهمترین عضو – شکم انسان است. بله شکم، همین عضو دوست داشتنی! همه ی ما بارها سروکارمان با همین شکم افتاده است. هر روز می دویم پی کار شکم. آنقدر که ما پیگیر کار شکم هستیم اگر پیگیر یک پرونده در یک اداره می بودیم، حالا ما را به عنوان رئیس آن اداره انتخاب می کردند! البته به نظر من شکم ارزشش را دارد که اینهمه بخاطرش خودمان را به آب و آتش بزنیم زیرا تاثیر مستقیمی بر روحیه ی انسان دارد. حتما داستان (امنیت شکم) از کتاب (غیر از خدا هیچکس نبود) اثر (محمد علی جمالزاده) را خوانده اید. در این داستان بین همه ی افراد بیچاره و بدبختی که فقط توکلشان به خدا بود، یک نفر بود که همیشه شاد و خندان بود. همگی از دیدن او تعجب می کردند و در آخر این فرد فاش می کند چون مقداری از پول خود را پس انداز می کند و همیشه غذای کافی می خورد انقدر شاداب است.&lt;br /&gt;بر احوال آن کس بباید گریست / که دخلش بود نوزده خرجش بیست&lt;br /&gt;بله، می بینید به چه راحتی همین شکم که خیلی ها آن را بی مصرف می دانند چقدر در زندگانی انسان تاثیر دارد؟ البته نباید از این نکته بگذریم که این شکم عصیانگر نااهل ترین عضو بدن است! گاهی آنقدر بی جنبه می شود که ما را مجبور به کارهای ناشایست می کند. آنقدر که دولت ناچار می شود مغز و نخبه صادر کند و برنج دانه بلند بگیرد! (گیر ندهید، خارج خارج است دیگر، چه فرقی می کند!) &lt;br /&gt;دولتی که شعارش جذب نخبه است عملکردش را داریم می بینیم. دکتر شفیعی کدکنی یکی از آن دانه درشتهایش. حالا کاری به جوانانی که قرار است در آینده سر تا پایشان مغز بشود(!) نداریم. اصلا به من چه؟ من باید بچسبم به همان کار شکم خودم. شما بگویید، به من چه ربطی دارد که دل مهندس علی آبادی (جد ورزشی ما را) شکستند و به او اعتماد ملی ندادند! خدا دلشان را بشکند! مثلا اگر کسی دیگر بیاید قرار است چه گلی به سر ما بزند که این عمو نمی تواند؟ به من چه. اصلا مگر من فضولم که بدانم مشدی چاوز چرا به ایران آمد؟ لابد می خواست حقوق سالیانش را بگیرد و برود دیگر. به من چه ربطی دارد؟ شما قضاوت کنید، اصلا دخلی به من دارد که رئیس جمهور محبوبمان با بچه ی پنچ ساله مشورت می کند؟! هر کاری دوست دارد بکند. حتی اگر بگوید: (خط فقر سر کاری است!) به من چه؟ ما فقط باید بشنویم و به فکر شکممان باشیم.&lt;br /&gt;حتی اگر آقای رحیم مشایی در مورد پدر شوهر دخترشان اینچنین بگوید: (خودم فکر می کنم در تاریخ ایران – قبل و بعد از انقلاب – یک چنین دولتی، یک چنین رئیس دولتی، با این محبوبیت وجود ندارد!) دلم خون است و شکمم گرسنه. مثل خیلی های دیگر. چه بگویم؟&lt;br /&gt;اصلا به من چه مربوط است که طنز نویس ها اکنون خوش خوشانشان است! طنز نویس ها در خوابشان هم نمی دیدند در دولتی انقدر سوژه ی طنز وجود داشته باشد! دولت نگو، سریال طنز بگو. ولی به من چه. من که طنز نویس نیستم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------&lt;br /&gt;پی نوشت : ابتدا مطلبی به نام (وفور سوژه) با قلمی بسیار آتشین نوشته بودم و می خواستم آن را کار کنم ولی با خودم گفتم احتمال دارد من هم در صف زندان اوین قرار بگیرم! آخر می دانید چیست؟ افراد نفوذی من(!) خبر آوردند که (سرانه ی مساحت زندان برای هر ایرانی دو متر مربع است!) البته هنوز بانک آماری ایران این خبر را تایید نکرد. البته مد نظر داشته باشیم که  آنقدر افراد ناآگاه و اغفال شده فراوانند که تا چند سال آینده برای زندان رفتن نوبت داده نمی شود!&lt;br /&gt;---------------------&lt;br /&gt;اتیکت : (این بخش جدید است!)&lt;br /&gt; با این وقایع اخیر که من می بینم، احتمالا به زودی نام امام حسین هم از لیست امامان حذف می شود!&lt;br /&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 23:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واحد خنده</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از سیاست دل بریدم. وقتی امیدی به تغیر نیست. پس چه کاریه؟ این جمله رو خودم اختراع کردم:(سیاست ایران عمر آدم رو کوتاه می کنه.) چقدر سر خوش بودم. نمونش هم همین پست پایینی! پس بهتره منم بچسبم به همون طنز سیاسی خودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتما شنیدید که در ژاپن واحدی درسی به نام خنده بوجود آوردند که دانشجویان باید در آن ساعت فقط بخندند و نمره بگیرند. خب برای کشوری مانند ژاپن بد نیست ولی قضیه وقتی جالب می شود که در ایران هم بخواهند به تاسی از کفار همچین واحدی در دانشگاه ها اضافه کنند. واقعا که وضعیت خنده داری پیش می آید! می پرسید کجایش خنده دار است؟ خب معلوم است دیگر. آنجاییش که دختر ها باید گردنشان را کج کنند و چادر را روی صورتشان بکشند و بعد آرام بخندند! اینطور دختر ها باید با نمره ی دوازده - سیزده این درس را پاس کنند. البته می توانند آخر ترم با گریه و زاری یک هفده - هجده ای بستانند! البته اگر استاد مرد و همچنین جوان (و به طبع احساساتی) باشد. آنجاست که با هر قطره اشک 1/5 نمره و با هر هق هق 0/75 به نمرشان اضافه می شود! (بارم بندی دقیقا همینگونه است و از طرف آموزش و پرورش تصویب شده است!) امکان ندارد که باور نکنید. حتما با همچین اتفاقاتی روبرو شده اید. من که با ضرس قاطع این حرف را می زنم چون با همین دو چشمان خودم بارها این صحنه را دیدم. جدای این دسته دخترای لات و آسمان جلی هم هستند که آنچنان می خندند که زهوارشان در می رود(!) و پسرای کلاس را یک طوری می کنند که خنده ی پسرا خشک می شود و  آن قیافه های شش در چهارشان یک حالت جالبی می شود که به سوژه ی خوبی برای کشیدن کاریکاتور تبدیل می شود. آخر هم بخاطر همین اتفاقات مسئولین مملکتی مجبور می شوند که کلاس خنده را مانند کلاس تنظیم خانواده، پسرا را از دخترا و دخترا را از پسرا (!) جدا کنند. البته فکر نکنید تنها فرق این دو درس (یعنی درس خنده و تنظیم) این است که خنده فقط واحد عملی دارد و تنظیم فقط واحد نظری. (البته مد نظر داشته باشید که بعضی از دانشگاه ها درس تنظیم خانواده هم واحد عملی دارد و یا به اصطلاح کارگاه عملی دارند که توسط دانشجویان اکتیو برگزار می شود که چون اینجا موضوع بحثمان نیست از آن می گذریم.) بحثمان این است که درس خنده هم واحد نظری دارد. جزوه ی آن هم معمولا فیلم اخراجی ها1 و برای بچه های ترم بالاتر اخراجی های2 هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا می رسیم به دانشجویان که به چند دسته تقسیم می شوند. خب در مورد دختران که پیشتر توضیح دادیم و فقط دو دسته ی دیگر می مانند. یک دسته آنهایی که خیلی مقید و خودگیر (یعنی کسی که خیلی خودش را می گیرد!) هستند و به نظرشان اگر یک لبخند کوچک در محیط عمومی بزنند کل دانشجویان پسر و اساتید مرد و حتی رئیس دانشگاه خاطر خواهش می شوند و از فردا سر راهش صف می کشند تا دوباره چشمشان به جمال زلف یار بیفتد که البته این دخترها کاملا در اشتباه هستند. این طور دخترها یا این درس را می افتند و یا با نمره ی  ده (آن هم بعد از کلی کلنجار رفتن با خود و قرار دادن استاد را به عنوان محرم اسرار!) آن را پاس می کنند و هیچ گونه عملیات ژانگولر بازی برای گرفتن نمره در نمی آورند و فقط به نوشتن یک اعتراض بسنده می کنند که خب معلوم است که هیچ اثری ندارد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما دسته ی آخر از دختران که واقعا دختر های خوب و ماهی هستند (نه به شکل ماهی بلکه به شکل ماه!) دختر های صاف و صمیمی و با اخلاقی که حد و حدود خود و دیگران را می شناسند و رعایت می کنند. این افراد با نمره ی نوزده یا بیست این درس را می گذرانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا بشنوید از پسران. پسران هم چند دسته اند. دسته ی اول آنهایی هستند که (در یک کلمه بگویم) حال آدم را به هم می زنند. پسرای آفتاب مهتاب ندیده(!) که تمام فکر و ذهنشان درس است و در کلاس ها همیشه داوطلب هستند که سوالات را حل کنند. این دسته افراد با جدیت تمام درس خنده را می بینند (فیلم اخراجی ها) و با جدیت تمام تمرین و تکرار می کنند و با جدیت تمام امتحان می دهند و یک نمره ی هفده - هجده می گیرند ولی همیشه ناراحتند که کاش بیشتر تلاش می کردد و نمره ی بیشتر می گرفتند که معدلشان بیشتر شود. دسته ی دوم پسرای جواتی هستند. اوه...اوه. خدا نصیب گرگ بیابان نکند. بیا و ببین. آنها یک ساعت قبل از امتحان در یک مکان عمومی جمع می شوند و جواد یساری و ایرج قادری می خوانند و چند نفرشان هم وسط می آیند و قر کمر می دهند و می رقصند! اینها فکر می کنند که اوج کلاس را سیر می کنند و دختران به آنها حسادت می کنند که چقدر آزادند. آخر هم فقط با پاس شدن درس قانع هستند. و اما دسته ی آخر از پسر ها که بچه های گلی هستند (گل میمون هم حسابه!) پسرای خفن ناک و باحال منش(!) این دسته حتی در این درس به فکر تقلب هستند! تقلبشان هم عبارت است از سیگار پر شده با گل گراس است! یک ساعت قبل از امتحان (درست زمانی که گروه جوات بویز(!) در حال پایکوبی هستند) یه گوشه ای می نشینند و به کارشان می رسند و بعد خوشحال می روند سر جلسه ی امتحان و خوشحال بیرون می آیند که نمره ی بیست را گرفتند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می بینید؟ این یک چشم انداز از واحد درسی خنده در ایران است. حالا با این وجود بنظرتان درست است که این واحد درسی به درس ها اضافه شود؟ اصلا خوب نیست. ولی به نظر من می شود یک کار بهتر کرد. واحد درسی به نام گریه را اضافه کرد. یک درس مختص ایرانی ها. خیلی در این کشور بدرد می خورد! خلاصه اینکه خیلی عالی هم هست. ایرانی باید همیشه گریه کند. خنده چیه؟! هر کی بخنند می رود جهنم، هر کس گریه کند می رود بهشت! این درست است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 15:21:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات در راه است...</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>چند روز پیش یک اس ام اس از طرف ارمغان زمان فشمی به دستم رسید که یک دوبیتی در مدح موسوی بود. گویا خودش سروده بود. من در جواب گفتم که در هیچ جای جهان سابقه نداشت که کسی که روی قدرت است جای خود را به کسی دیگر بدهد. او این نظر را احمقانه خواند و پس از بحث های فراوان به این نتیجه رسید:(تو هم یه احمقی!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افتخار دارم بگویم به این نتیجه خیلی وقت پیش، قبل از اینکه این جریان پیش بیاید پی برده بودم. سندش هم اینکه وقتی سرویس (پروفایل مدیر گروه) در سرور بلوگفا به راه افتاد، مشخصاتم را به این صورت شروع کردم. (من یه جوون احمقم که دلمشغولی های خودم رو دارم که شاید به نظر شما مسخره بیاد . هر کس یه طرز تفکری داره و از این لحاظ نمیشه به من ایراد گرفت.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتخابات نزدیک است. به نظر می رسد جنگ ریاست جمهوری فقط بین 2 نفر است. احمدی نژاد و موسوی. وقتی خاتمی به نفع موسوی کنار کشید و از یک ماه پیش تبلیغات خود را شروع کردند، پس معلوم می شود که شانس بیشتری از احمدی نژادی دارند که چهار سال امتحان خود را پس داده. بدون شک احمدی نژاد منفورترین رئیس جمهور تا به حال بود ولی اکنون به نظر می رسد  دوباره دارد به محبوبیت می رسد! احمدی نژاد رئیس جمهور خوبی بود ولی فقط کارها و حرف های غیر عادی (و یا بهتر بگویم، احمقانه) و تند روی هایش باعث خراب شدنش شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این پست می خواهم هر دو اینان را به اندازه ی فهم و درک خودم توصیف کنم. امیدوارم که بی راه نرفته باشم و اشتباه نکرده باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بحث اصلی این است که تمام دانشگاهیان و فرهنگیان، جوانان و سن داران که دوران نخست وزیری موسوی را به خاطر دارند، طرفدار او هستند. یکی از بزرگترین شاخصه های موسوی که او را محبوب کرد، تعاونی کردن خیلی از چیزا بود که سن داران را به طرف خودش جذب کرده. ولی به نظر شما آیا با جهت گیری کشور که شخص اول مملکت (رهبر) گرفته یعنی اصلاح الگوی مصرف به نظرتان باز هم موسوی می تواند همان چیزی باشد که در گذشته بوده و مردم از او انتظار دارند؟ آیا شخص اول مملکت او را حمایت می کند؟ آیا به او اجازه ی کارهایش را می دهند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته ی دوم در مورد موسوی، شعار اصلی او یعنی افشاگری است. افشاگری چه بدرد مردم می خورد؟ مردم دیگر خام و ناپخته نیستند. از همه چیز با اطلاع هستند. به نظرم افشاگری فقط غمی بر روی غصه های طبقه ی ضعیف و متوسط می گذارد نه چیزی بیشتر! ولی می شود امید داشت با آمدن او موجی جدید بوجود می آید که می تواند مفید، سازنده و جالب باشد! مخصوصا که خاتمی هم جزو کابینه ی او است و جوانان خاطره ی خوبی از او دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما احمدی نژاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا کارهایی نظیر آسفالت جاده و کوچه ها و بالا بردن حقوق کارمندان و بازنشستگان به داد احمدی نژاد می آید؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر همه ی کارهای مثبتی که او در این چند سال انجام داد و از شش ماه پیش تا بحال سرعت بیشتری گرفته، فقط برای دوباره رای آوردن است. وی این نکته را به خوبی می داند که مردم فراموشکارند و یادشان نمی آید از چهار سال پیش تا بحال چه اتفاقات ریز و درشتی افتاده است. این را به قطع می گویم که هر چه در این چهار سال از طرف وی روی داد، همراه با مراعات حال مردم بود چون به آرای آنها احتیاج داشت. تمام کارهای مثبتش برای رای آوردن است. حال آیا اگر چهار سال دیگر هم انتخاب شود، همین نیمچه کارهای مثبت هم انجام می دهد؟ آیا تند روی را به حد اعلا نمی رساند؟ این همه استیضاح نمایندگان و تغیر و تحول در کابینه، همه نشان دهنده ی به روی کار آمدن افراد نابلد است. افراد بی عرضه که فقط آمدند و رفتند. با این حال، چه رمقی برای مردم می ماند که دوباره به او رای بدهند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به شخصه فکر می کنم احمدی نژاد انتخاب می شود چون قرار نیست حتما انتخابات کاملا سالم انجام شود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( دلم تنگ است ، دلم می سوزد از باغی که می سوزد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه دیداری ، نه بیداری ، نه دستی بر سر یاری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا آشفته می دارد ، چنین آشفته بازاری ... ))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موسوی با آمدن خود طوفانی به پا کرده. از امروز من هم از طرفداران او می شوم و برای او تبلیغ می کنم. فقط امیدوارم دچار جو گرفتگی نشوم و بعدا پشیمان نشوم که چرا این کار را کردم! من تصمیم خودم را گرفتم. به موسوی رای می دهم چون اصلا نمی خواهم دوباره احمدی نژاد رئیس جمهور بشود و چهار سال دیگر (خرچنگ های مردابی) زور بگویند! بس است دیگر (برادران و خواهران بسیجی) همه کاره بوده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردم فریبی و دروغ تا کجا؟ اگر همه واقعا دست به دست هم بدهند تا رئیس جمهور را تغیر بدهند، هیچ حیله ای چاره نمی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم ،  گفتنش آسان است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظر شما چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 14:14:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من زندم هنوز ...</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>خیلی وقته که چیزی نمی نویسم. یعنی نمی تونم بنویسم. خشک شدم. چیزی که همیشه ازش می ترسیدم. روزی برسه که نتونم بنویسم. نمی دونم افکارم کجاست. کجا گمشون کردم. نمی دونم تا کی باید بشینم تا یه ایده بیاد زنگ دریچه ی مغزمو بزنه. انسان (یا فقط من!) چه موجود عجیبیه. به هیچی راضی نیستم. حالا که دارم فکر می کنم، شرایط الان زندگی من، آرزوی چند ماه پیش من بود. همه چی آماده. خوبه نه؟ ولی من باز تو فکرای دیگه ای هستم. آدم بعضی وقت ها از دست خودش تعجب می کنه. حالا منم اینطورم. امشب می خوام با این امید بخوابم که برگردم به چند ماه پیش. تو اون تاریخ. از اون دیدگاه. بعد به خودم بیام و ببینم هر چی آرزوم بود آمادست. همه چی. شاید اونموقع بهتر بتونم روزم رو بگذرونم. خدا کنه که اینطور بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یه چیز دیگه. این سبک جدید دلنوشته های منه. کوتاه و حسی. جسته و گریخته. چطوره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید بپرسین چرا اینقدر دیر وبلاگ رو آپ می کنم. به نظرم وبلاگ نویسی بیخود شده. یه چیزی بنویسی و یه عده بیان و بخونن و بگن خوب بود، یه عده هم نخونن و بگن عالی بود! ولی یه اتفاق ساده باعث شد نظرم عوض بشه. چند وقت پیش با یکی از دوستان (ویدا) حرف می زدم. می گفت نوشته هات رو من خیلی تاثیر می زاره. باور کنین خوشحال شدم. حتی اگه مطالبم برای یک نفر جالب باشه، بازم کارم رو ادامه می دم. ببخشید. از این به بعد سعی می کنم سریعتر آپ کنم. امیدوارم بازم منو تو جمعتون بپذیرین و به من دلگرمی بدین. خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما ها دارم. با این که یه کم از تاریخ مصرف این مطلب گذشته ولی بازم ببخشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخنان دولت به مردم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ماه قبل از ماه رمضان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردم به هیچ وجه نگران گوشت و مرغ در ماه رمضان نباشند. در ماه مبارک رمضان گوشت و مرغ ارزان قیمت توزیع می شود و و جای هیچ گونه نگرانی وجود ندارد. دولت تدارکات خیلی خوبی برای این روزها در نظر گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک هفته قبل از ماه رمضان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما به مردم اطمینان می دهیم با شروع ماه مبارک رمضان گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت در بازار تزریق شود! هیچ جای نگرانی نیست. از روز اول ماه مبارک رمضان ، مردم می توانند از گوشت و مرغ ارزان قیمت بهره مند بشوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با شروع ماه رمضان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بابت دیر کرد گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت از مردم عذر خواهی می کنیم و دلیل این دیر کرد این بود که بخاطر قطع مکرر برق ، مرغ و گوشت ها خوب منجمد نشده اند (!) مردم مطمئن باشند که با شروع هفته ی دوم ماه رمضان گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت به وفور در دسترس باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک هفته بعد از ماه رمضان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید به عرض مردم محترم برسانیم که بخاطر کمبود بنزین نتوانستیم گوشت و مرغ منجمد و ارزان را به تمام نقاط کشور برسانیم ولی با صحبت هایی که با وزیر محترم نفت داشتیم، قرار شد تا بنزین در اختیار ما قرار بدهند تا هر چه سریعتر و بهتر ، گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت را به دست مردم محترم برسانیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیمه ی ماه رمضان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اِ ... چیزه(!) ... در ابتدا باید بگویم به خاطر سرمای شدید یخچال ها ، گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت سرما خوردند(!) و ما می ترسیم با پخش آن باعث شیوع بیماری وبا بشویم(!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر مردم قدری دیگر دندان رو جیگر بگذارند ، قول می دهیم به زودی گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت را در بازار کل کشور توزیع کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ی آخر ماه رمضان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به حول و قوت الهی حالا که به هفته ی آخر این ماه پر فیض و پر برکت رمضان رسیده ایم ، امیدواریم طاعات و عبادات شما مردم عزیز مورد قبول خداوند متعال قرار گرفته باشد. ما هم به نوبه ی خود –  فقط بخاطر رفاه شما مردم عزیز – قول می دهیم از این هفته یا نهایتا از هفته ی بعد گوشت ومرغ ارزان قیمت به وفور در دسترس مردم قرار بگیرد و تا پایان سال و حتی سال دیگر گوشت و مرغ ارزان قیمت موجود باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز بعد از عید فطر:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دولت زحمتکش هر کاری که می کند برای رفاه حال شما عزیزان است. خدا را شاکریم که امسال هم همه چیز به خیر و خوبی گذشت(!)  ما برنامه های خیلی مهمی برای ماه رمضان سال آینده داریم. از همین امروز هم طرح ها را به اجرا در آوردیم و جوجه های یک روزه را از تخم درآوردیم(!) تا ماه رمضان سال دیگه حسابی پروار و بزرگ بشوند تا ملت عزیز هیچ گونه مشکلی برای تهیه ی گوشت و مرغ منجمد و ارزان قیمت در سال دیگه نداشته باشند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بابا ولمون کن!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 07:58:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نوآوری و شکوفایی مبارک</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>سال نوآوری و شکوفایی مبارک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطابق سال های گذشته باز هم دولت عزیز ، برای ما مردم ایران (خوشبخت ترین ملت دنیا) سوپرایزی در نظر گرفته که باید مشتاقانه منتظر آن بمانیم. فقط خدا می دونه تو سر سردمداران کشورمون چی می گذره و چه خوابی برای ما دیده اند. باید تا پایان سال منتظر این سوپرایز باشیم. پارسال سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی بود و امسال نوآوری و شکوفایی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته اتحاد و انسجام رو با تموم وجود حس کردیم. حتما همه یادمونه که ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(آخرای سال گذشته  ، هنگام سوز و سرمای بی سابقه ی زمستان پر برف بود که ناگهان گاز قطع شد و همگان را در بهت فرو برد. چقدر زیبا بود زمانی که تمام خانواده در اتاقی کوچک جمع می شدند تا با دم و بازدم اتاق را گرم کنند ! و اینها همه روشنفکری مسئولین بود که می خواستن اتحاد ملی و انسجام اسلامی رو عملا در کشور پیاده کنند.( شاید بپرسین چطوری؟ خب معلومه، وقتی همگی با هم به بعضی ها فحش می دهند اتحاد دارند ، و وقتی مثل مرده ها تو یه اتاق کوچیک می چپن، انسجام دارند!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که در نبود گاز ، کرسی بود تا ما جوانان نسل سوم متوجه بشیم پدربزرگان ما در دوره ی شاه ستمگر چه زجرهایی می کشیدند و شاه ستمگر چگونه مردم کشور ما را در سختی نگه می داشت، باید عبرت بگیریم! و اکنون ما باید شکرگزار دولتمردان باشیم که اینطور ما را در رفاه نگه می دارند و در خنکای بهار گاز را وصل کرده اند و به جایش آب را قطع کردند و وقتی که گرمای تابستان فرا رسید هم گاز و هم آب را وصل کرده اند و برق را قطع کرده اند! ( البته گفته می شود در ازای گاز که وصل است ، آب جیره بندی شود در پاره ای اوقات!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و امسال ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینجا که نوآوری را با چشمهایمان بسیار دیده ایم که بارزترین آنها تنظیم ساعات قطعی برق است. چه جالب که مسئولانش گفته اند:( خاموشی بیش از 2 ساعت را به ما اطلاع بدین!) چقدر جالب و خنده دار. تا 2 ساعت مجاز است که قطع باشد آن هم در اوج گرما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه قشنگ!! نه گذاشتند و نه بر داشتند رک و پوست کنده گفتند تا 2 ساعت در روز برق قطع است و بعد خندیدند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا این مسئولان همه کاراشون خنده دار است. هیچ وقت یادم نمی ره که از رادیو با گوشهای خودم شنیدم که وقتی از مسئولی پرسیدند با وجد برف زیاد در زمستان ، چرا امسال کمبود آب داریم؟ خندید و گفت :( امسال برفش پر آب نبود!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی شما حتما یادتونه که پارسال وقتی از مسئول دیگری پرسیدند که چرا قیمت زمین و مسکن گرون شده ، خندید و گفت:( دیگه قرار نبود سوال های سخت سخت از من بپرسین!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی سردسته ی مسئولان میاد و با خنده می گه که آمریکایی ها قصد داشتند من را در عراق بدزدند(!!) دیگه چه انتظاری از دیگر مسئولان می شود داشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمریکایی ها می خواستند نایب امام زمان را بدزدند و زمین را از حجت خدا بی بهره کنند! چه انسان های کثافتی هستند آنها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با طناب چه کسانی به کدامین قهقرا می رویم؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 12:05:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد دوباره</title>
<link>http://sarichildrens.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;راستش من قرا نبود این وبلاگ رو آپ کنم، ولی وقتی با لطف دوستان مواجهه شدم، به خودم گفتم واقعا حیفه که بخوام کنار بکشم و کوتاه بیام.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;واسه همین تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ رو راه اندازی کنم ولی با سوزن طنز تیزتری و از رک گویی بسیار اجتناب کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;برای اولین پست بعد از تولد دوباره ی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;وبلاگ، یه خبر مهم دارم و حرکتی در پیش که نیازمند یاری شما هستم، پس با دقت شرح اعلامیه رو بخونین!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; --------------------------------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;سلام به همه ی دوستان، ما تصمیم گرفتیم که ستادی رو تشکیل بدیم و بسیج بشیم که پول جمع کنیم و برای پسر یکی از هم محله ایمان (که کدخدا هم هست) یک عروسی آبرومندانه برگزار کنیم. بیچاره ها تهی دستند. دستشون به شکمشون نمی رسه چه برسه به دهنشون! شما که ندیدید مراسمشون با چه افتضاحی انجام شد. نبودین که میوه ها رو ببینین! همه سیب ها خراب و پوسیده و همه خیارها کپک زده! فکر کنم چون این هم محلیمون این چیزا رو می خوره، انقدر زشت شده! (&lt;B&gt;البته باید یادآوری کنم که سر کوچه ی این هم محلیمون گوجه کیلویی هزار تومن است!! &lt;/B&gt;و در کل همه چیز ارزون است ولی این بیچاره ها حتی نتونستند از اون میوه ها بخرن!) باور کنید، اولین بار بعد از اینکه تو این محله به منصب کدخدایی رسید! (البته هیچ یک از ما نمی دونیم چطور شد که این آقا کدخدا شد، فقط یادمه قبل از انتخاب شدنش می گفت به همه اهالی محله کار و پول می دم ولی وقتی کدخدا شد، همونقدر کار و پول که داشتیم رو ازمون گرفت)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;داشتم تعریف می کرد، اولین بار بعد از اینکه تو محله به منصب کدخدایی رسید، به یک شام دعوتش کردند که رو سفره برنج و گوشت بود، وی انقدر هیجان زده شد که یه جیغ کوتاه کشید و غش کرد! آخه قبلا از این چیزا ندیده بود و حالا ذوق زده شد! مراسم عروسی هم که اینطور. فلک زده ها انقدر پول نداشتن که یه دست ظرف و چاقو عاریه بگیرند تا عروسی آبرومندانه تشکیل بشه. داماد رو ندیدین که. دل همه کباب شده بود. زانوی شلوارش وصله زده بود. پدر داماد رو نگو که حتی نتونست قبل از عروسی سلمونی بره ، حتی حموم هم نرفته بود!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;پدر عروس بیچاره مجبور شد همه ی هزینه ها رو تقبل کنه. عروسی هم که رسمه پدر داماد بگیره، تو خونه ی پدر عروس برگزار شد. آخه خونه ی خود&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;کدخدا ، آب و برگ و گاز بخاطر بدهی قطع بود. (البته کدخدا اصلا تو خونشون تلفن ندارند چون تلفن از نظر آنها جزو تجملات محسوب می شود!)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;باری، این مستمندان را باید کمک کرد. این مستمندان که حتی حلقه ی ازدواجشون از جنس حلب بود! بیچاره داماد، بعد از اتمام عروسی ، مجبور بود بره محله بساط سیگار فروشی رو راه بیاندازه. کدخدا هم که لباساشو تو مغازه ی تاناکورا خریده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;آه، روزگار بی رحم. واقها این انصاف است که ما در خانه بنشینیم ولی کدخدا کارتن خوابی کند؟ من زنده باشم ولی پسر کدخدا با این خفت و خواری به خانه ی بخت برود؟ البته خانه ای که ندارند.چون هر چه دنبال وام بود که اجاره خانه بدهد ، تلاشش به جایی نرسید، چون همه جا حداقل یک ضامن معتبر می خواستند و او ضامنی هم نداشت. آخه هیچ کس به پدرش هم یک سر سوزن اعتماد نداشت!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;-------------------------------------------------------------&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;می بینید دوستان بعضی ها چطور زندگی می کنن؟ پس ما باید این ستاد را تشکیل و گسترش بدیم تا آبروی محلمون رو حفظ کنیم. لطفا در حد وسع خودتون برای پیشرفت محلمون قدو بردارید ... خواهشا!&lt;/FONT&gt; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 09:50:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarichildrens&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>sarichildrens</dc:creator>
<guid>http://sarichildrens.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
